تبليغاتX
وبلاگicon
ساسو (sasoo)


ساسو (sasoo)

خرامان و آرام پا میگذارم بر خیالت همچون" ساسو"ی پیچیده در درّه

حال ِ امشب من:


...گرم یاد آوری یا نه   من از یادت نمی کاهم .

 اما چشم به راهی قصه ی فراموش شده ایست  لااقل برای من  ...



برچسب‌ها: لحظه های خلوت من و مه
نوشته شده در شنبه 8 بهمن1390 فهیمه| |

 

هر زمستان در من  بنفشه ایی وحشی  است  از آنان که  در کوهپایه های سرد و مرطوب  شمال می روید  ،

  درپناه پرچین های  حاشیه ی جنگل  می نشینم  ، خاموش،  منتظر ....

هر آنچه می تواند خوابش را آشفته کند خواب مرا نیز...

باد می وزد، شغالی رد می شود، سگی بو کنان  مرا تکانی می دهد ، کفشدوزکی بی اعتنا  روی برگهایم استراحت، و من خوابهای آشفته می بینم خواب انفجار خواب لگد شدن با چکمه هایی ناشناس  ....

صبح می شود کفشدوزک  آرام راهش را می گیرد  و من  در کنار پرچینی مرطوب ، نمی دانم از باد است یا کابوس دیشب ، به خود می لرزم...


برچسب‌ها: شبها و روزهایم, لحظه ی خلوت من و مِه
نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390 فهیمه| |



 باران نرم ويكريز شمال مي بارد ومن زير پتو كنار بخاري خوابيده ام  که با بوي شويد و جعفري در حال پاك كردن ودر گرماي مطبوع اتاق بيدار مي شوم.
 دوست دارم چشمهايم را تانيمه بازكنم و تصویر مات پشت مژه هايم تو باشی نه خيالت, تصوير روزهاي پشت هم باراني شمال مثل همين حالا ومن باصداي سبزي خردكردنت از خواب خلسه وار بعدازظهر بيدار شوم،  اين يعني همه چي رو به راهه.به تو ، به ارامشت نگاه كنم و باران باشد و تو و مه روي جنگل و كوههاي روبرو  وپرتقال هاي نارنجي و خيس درخت حياط .
چشم باز كنم و ظرف استيل برنج با آن ته ديگ خوشرنگ  ِ روي بخاري انتظارم را بكشد.كاش دراين خانه شمالي صداي تو بود نه سكوت من ,گرماي نگاهت ،نه شمع هاي روشن من ,.
 اول بهمن هزار وسيصد و نود ، باران  می بارد ، باران يكريز مي بارد و كلاغي قار قار كنان رد ميشود .سرم را ميبرم زير پتو و چشمانم را مي بندم و مي خواهم به ياد نياورم كه امروز به دنيا آمده بودي .

برچسب‌ها: باران, مامان, شمال
نوشته شده در شنبه 1 بهمن1390 فهیمه| |

دلم تنگ است باور کنی یا نه دلم برای مورچه های خانه مان شمال تنگ شده ...

  در این خالی اطراف  دلم برای مورچه های روی قالی  که از سر  و تنم بالا می رن و بعضی هاشون گاز کوچیکی  مهمانم می کنند تنگ شده،  مورچه های قندونی باز مونده  در آشپزخونه  یا اونایی که از روی دیوار و  تنه ی درخت پرتقال حیاط  بالا و پایین می رن .  یا اونایی که توی آب شستشوی حیاط گیر می افتن و من نجاتشون میدم..

 حیاط قبلی مون یک سکو داشت که با گذشت زمان شکافهایی برداشته بود بزرگترین سرگرمی کودکی من نون و غذا دادن به مورچه هایی بود که توی این شکافها لونه داشتن..  اولش یه جور احساس مسئولیت می کردم حس می کردم چون خیلی کوچیکن  غذا پیدا نمی کنن و گشنه می مونن کم کم عاشقشون شدم .

باهاشون دنیایی داشتم  اونا گاهی لاروهای سفید رنگشون رو  با دهنشون جابه جا می کردن  که هنوز هم علت این کوچ رو نفهمیدم ..یا جابه جا کردن شته ها روی گلها و غنچه های باغچه   که گله شون محسوب میشد اونارو صبح می اوردن و شب برمی گردوندن و هر چی شهد و شیره خورده بودن از بدن شته ها مثل شیر می دوشیدن واسه خوراکشون . دلم تنگه واسه مورچه های خونه مون .. اینجا  تهرانه  و من در آپارتمانم  مورچه  ندارم....

  *آدم حسودی نیستم  اما جدیدن از  حیوونا حسودیم میشه از گربه ها که راحت می تونن از درخت و دیوار بالا برن از پرنده ها که می تونن راحت هرجا می خوان بپرن از قمری های بوم که جفت جفت لونه می سازن   اما دلم  سوخت واسه  سنجابی که  توی قفس مغازه بود و از پشت شیشه  منو متوجه خودش کرد با پنجه  های کوچولوش  و حرکاتی که یعنی: آهای من اینجام و وقتی نزدیکش شدم چنان به من زل زد با اون چشمای مشکی و نازش که هزارتا  حرف توش  بود واسه چند لحظه حس کردم یه آدمه پر از گله و شکایت ..دلم هری ریخت ...

نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1390 فهیمه| |

موافقی باز هم  نقطه و خط بازی کنیم؟

نقطه هارو می کشم و بازی شروع میشه. چه صفحه سفید نقطه ایی نازی!

تو با خودکار آبی و من مداد قرمز ..با یک  اشتباه من خونه شکل می گیره برای تو!

و بعد خونه های بعدی با اشتباه های ما!

چه حظی می بریم از نوشتن اول اسم هامون توی خونه ها ،شبیه حس یک فاتح قلعه ها. بعد هر بار به اشتباهاتمون می خندیم ،عصبانی می شیم و ادامه می دیم...

پس بازی می کنی؟  مثل همیشه بدون دادن هیچ امتیازی به من ، هر چه اشتباه من زیادتر، امتیاز های تو بیشتر میشه. و بعد آخرش خیلی جدی خونه ها رو می شمری و برنده اعلام میشه ، تو !

و ما هر دو می خندیم!  قول دادی یک بار دیگه  بازی کنیم و اینبار شرط می بندم شکستت می دم ...


برچسب‌ها: لحظه های خلوت من و مه, بازی
نوشته شده در دوشنبه 26 دی1390 فهیمه| |

هیچ رازی بزرگترازچشمان مهربانت نبود وقتی به من نگاه می کردی و هنگامیکه  برای آخرین بارهم درحال نگاه کردن به من، آرام آنها را بستی. درهر دو شوق زندگی دیدم ،مامان  خوبِ من.

 

مادر بزرگ همیشه از زبان یک کشاورز شمالی می خوند:

بهار ِ لاله زار ِ ، من نمیرِ م 

تابستان  فصل کار ِ من نمیرِم

پاییز جمع هاکُنِم قووت زمستان ( پاییز آذوقه ی زمستان را جمع کنم پس نمیرم)

زمستان وَرفِ وارِ  ، من نمیرِم (زمستان برف و بارون ِ من نمیرم)

و من  شگفت زده.

 مادر بزرگ در تابستان  چند سال پیش رفت

و مادر در زمستان ...

آنگاه خاله جان حکم کرد : که هرکسی در فصلی که به دنیا می اید ، می میرد....

و من متعجب از فصلها از زندگی

شگفت زده از مرگ...

مرگ ،مرگ...

*در سالروز رفتنت باز هم بی قراری امانم را برید و فکر اینکه هنوز بی تو اینجام .... واسه همین  سر صبح رفتم نشستم  صحن امامزاده صالح که چند باری هم با هم رفته بودیم و واست قرآن خوندم تا شاید آروم بشم


نه، مامان !
این روزگار درخور آدمی نیست
درخور آدمی نیست
كه بگوییم
جای تو خالی

 

*شعر از شمس لنگرودی. بی اجازه به جای کلمه ی عمران !، کلمه ی مامان رو گذاشتم


موسیقی عجیبی است  مرگ

بلند می شوی

و چنان  آرام  و نرم می رقصی

که دیگر هیچکس

تو را نمی بیند. گروس عبدالملکیان



برچسب‌ها: مرگ, زندگی, نبودنت
نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1390 فهیمه| |

متولد 1320 اومده دادخواست داده که اسمش رو از شمسی تغییر بده به  اکرم ....

هر چی فکر کردم انگیزه ایی  پیدا نکردم  جز اینکه این خانوم امید فراوانی برای شنیده شدن نامش  از دهان اطرافیان دارد،  هنوز هم ...

این "هنوز هم " را نه من می تونم مشخص کنم نه تو و نه هیچکس دیگه.... پس به او حق می دم به هر دلیلی  دوست داشته باشه  در شناسنامه اش  اسم  اکرم بنشینه....

وآدم یه همچین روزهایی  یه جورایی امید ته دلش وول می خوره...  و با خودش می گه: میتونه آره می تونه ... شاید واسه  همین خوشحالی بود که  یک همشهری داستان  که نسبتا گرون هم هست  خریدم و توی پس کوچه های از اداره تا خونه بازش کردم و یکی از داستانهاش رو  آروم آروم در حال قدم زدن خوندم ...

 تازه ادامه اش هم جلوی آپارتمان  حتی توی راه پله .... خیلی حال داد اون هم منی که این همه کتاب نخونده از نمایشگاه کتاب دو سال پیش دارم ....شاید فردا هم کارهایی رو انجام دادم که همیشه دوست داشتم انجامشون بدم  .... من الان سرشارم از امید .....


برچسب‌ها: امید, زندگی
نوشته شده در دوشنبه 19 دی1390 فهیمه| |

چقدر دوست  دارم شبهایی را که صدای زنگ همسایه ی واحد های طبقه ی من   شنیده میشود و بعد صدای پاهای آدمها توی راه  پله می پیچد و  من از چشمی در، توی تاریکی ، نور بیرون زده از لای در خونه ی همسایه و کفشهای زیاد جلوی در رو می ببینم و بوی مهمانی میزند توی فضا و  مهمانها می رسند طبقه چهارم  با جعبه ی شیرینی در دست و زمزمه ی  میزبان که: راحت اینجا رو پیدا کردید؟ بعد یکی یکی در روشنی اتاق گم می شوند و درب بسته می شود . همهمه ی  آنطرف در می ماند و راه پله و پشت دری خاموش....

چقدر دوست دارم آدمها مهمان دارند ، خوشحالند و صدایشان به خنده بلند میشود .هی تجسم میکنم صاحبخانه را که با فنجانهای شیک ، چای و نسکافه تعارف می کند و .....

بعد می نشینم در خانه هی بوهای خوب می آید  و گوش می دهم به خنده هاشان .  به بلند بلند حرف زدنشان و دلم غنج می رود برای سالهای دوری که خانه ی مان پر از مهمان میشد  با یک سفره ی دور و دراز با مادر و مادر بزرگ  و بقیه ...

یاد زینب خانم همسایه می افتم که بی ریا هراز گاهی حتی کو کو سبزی ایی هم برای شام درست می کرد تکه ای از آن را به خانه ی ما می آورد و ما از درخت  حیاط برایش پرتقال می چیدیم ... یاد مریم خانم شکری که شوهرش  مرد جاده ها بود و  بندر ، گاهی ماکارونی شامش را برمی داشت با پسر کوچکش می آمد تا با ما شام بخورد ...

ولی اینجا تهران است و من حتی دوست ندارم یا شاید می ترسم از غریبه هایی که با من دیوار به دیوارند و حتی نام فامیلشان ، تعدادشان را نمی دانم اما ما  شمال ،کافی بود فامیل همسایه را می فهمیدیم انوقت تا چند نسل آبا و اجدادش را و کسب و پیشه و پیشینه شان را حفظ بودیم و این به آدم آرامش میداد و امنیت....

اینجا اما به همان صدای خنده هاشان به همان کفش های واکس زده و جفت شده ی پشت درهاشان دلخوشم .. راضی ام به همان بوی آشی که می پیچد توی راه پله هاو هرگز به خانه ام نمی رسد...


*مادر اگر چه زیاد صبور نبود اما صبوری کردن با همسایه ها را به ما آموخت ....   

  **من فضولم یعنی ؟ خب دوست دارم  ،حس خوبیه چکار    کنم؟

*البته مهمونی رفتن خیلی شیرینتر از مهمونی دادنه هاااا...

                          
نوشته شده در جمعه 16 دی1390 فهیمه| |

امشب هوس عاشقی دارم  هوس دوستی، مهر، مهربانی .امشب سرشارم و منتظر باران. و زندگی که در بزنه،  در رو باز گذاشتم تا صدای کفشاش بیاد .

چای دم کردم توی  قوری سرامیکی آبی رنگ و  گذاشتمش روی بخاری.

امشب سخت زندگی در من جریان داره....

از شما چه پنهان می خوام  با گل اشک کوچک و سرما زده که از روی تراس اوردمش توی اتاق، بخوابم ...

از شما چه پنهان ... شاید همه زیر سر این برنامه رادیو 7 باشد

وقتی ساعت 11 شب می بینمش دوست دارم تمام شعرها و آوازهای عاشقانه ی زمین را بخوانم و بشنوم.

 دوست دارم گیاهی وحشی و زیبا رو لمس کنم، تنه درختی بزرگ را ...

دستم رو در آب رودی فرو برم. پرنده ایی رو دانه دهم و کلبه ایی روستایی رو خوب تماشا کنم. باغچه ایی رو بیل بزنم یک اثر هنری بسازم یا یک فیلم خوب ببینم.

فال حافظ بگیرم . لیلی و مجنون نظامی رو دوباره بخونم. شمس لنگرودی  را و رسول یونان ، شفیعی کدکنی و سهراب سپهری را  هم ... صدای شکیبایی و حتی آهنگهای چند سال پیش قاسم افشار رو بشنوم. در شب خیابان قدم بزنم  .یک نسکافه درست کنم برای خودم. یک بار دیگه عکس های کودکیم رو تماشا کنم  ....

 من رادیو 7 رو دوست دارم..حتی اگر تو ....

*برنامه شبکه هفت سیما  یعنی شبکه آموزش  به اسم : رادیو 7 

نوشته شده در سه شنبه 6 دی1390 فهیمه| |

اولین روزهای زمستان حسابی گرم بودم

گرم دیدو بازدید وقتی با آزی از شب یلدا دو تا دسته گل نرگس خریدیم و گلها چه سفری را با ما طی کردند در  45 دقیقه مترو سواری   پر از آدمهای ایستاده و چهل و اندی دقیقه اتوبوس سواری  در ترافیک با راننده ایی دیوونه که داشت ما رو به کشتن می داد. تا خونه ی خاله که خسته و کوفته  خودمون رو رسوندیم و یلدا رو گذروندیم.

خاله جون تا پاسی از شب مشغول پذیرایی از ما...  و فقط جای یک مادر بزرگ قصه گو کم بود.و فرداش که  یه سفر برای دیدن اون سه تا خاله  در قم...

هنوز جای سه بوسه ی محکم و شیرین خاله جان به محض رسیدن، روی گونه هام گرم اند..

وهنوز طعم اون چای میوه ی" به " با میوه ها ی" به "ای که خاله کوچیکه خودش خشک کرده بود با منه...و اون فلافل های خوشمزه که آقا رضا خرید و  سبا 8 قرص  خورد و من 4  ... طعم زیارت در آن شلوغی  آدمها... تماشای شب و روشنی مغازه های اطراف حرم و ردیف انگشترهایی با نگین های عقیق وفیروزه  وبوی سوهان ...

  هنوز هم چانه ام درد میکند از بس با خاله ها حرف زدیم و خندیدیم ...

پسر عمه از خانه ی قدیمی با طاقی های قوس دار و ضربی در محله  قدیمی" چهارمردان قم" کوچیده بود و من از اینکه دیگر نمی توانستم این خانه ی زیبا را ببینم غصه دار شدم . تغییر بیشتراوقات خوب است اما تکلیف خاطراتمان چه میشود؟

اولین روزهای زمستانم کنار فامیل گرم گرم بود و با چرت ساعت 2 در نماز خانه ی اداره و کنار بخاری خیلی گرمتر و لذت بخش تر هم شد....

زمستان و دلهاتان گرم ِ گرم باااااااد

 

 

نوشته شده در شنبه 3 دی1390 فهیمه| |

تمام  میوه های دنیا و هندونه های قرمز و آجیل هایی که امروز از بهترین آجیل فروشی این اطراف ،توی صف ایستاده و خریدم  . حتی این خانه ی گرم دلپذیر با دلخوشی های کوچکی که برای خودم ساخته ام همه و همه  جای خالی شما را ، نبودنتان را پر نمی کنند...... همه ی شبهای این سالها طولانی بوده اند همه ...

اما  می دانید من باز هم آجیل ها را در ظرفی که شما داده اید می ریزم میوه ها را خوب خوب میشورم  شکلات ها و پاستیل هایی که خریدم را  روی میز عسلی می ذارم  یک شام خوب برای خودم آماده می کنم فال حافظ هم می گیرم فقط اینجا عیبش این است که یک نصفه هندونه نمی فروشند یک هندونه می ماند در یخچال و می گندد باشد عیبی ندارد شما هم که بودید هندونه ها سفید در می اومد ... بعد کم کم  خواب به چشمانم می آید. میوه ها و ظرف های نشسته می مانند همینطور انار هایی که  گذاشته بودم برایت .

 من به خواب می روم و بوی گلهای نرگس روی میز می پیچد توی  فضا،  وشما آرام آرام پا می گذارید توی اتاقم   ......

 

* مادر بزرگ زمستان در راه است همه ی گنجشککها ی سرما زده  و گربه های گرسنه ی حیاط پشتی هنوز انتظارت را می کشند انتظار مهربانیت را .....

نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390 فهیمه| |

دلم می خواد مثل جمعه ی پیش  امروزم با یه صبح دلپذیرشروع بشه که کله ی سحر از خواب پاشم توی محله ی پاییزی قدم بزنم که فقط کبابی ها  و کله پزی و نونوایی هاش بازند  ومردا توی کله پزیش با اشتها مغز و زبان می خورند .

از کبابی یه ظرف حلیم بخرم  کیلویی  سه هزار و پانصد تومان  و مغازه دار بگه دیگه به ته صفی ها حلیم نمی رسه ، بعد ظرف حلیم به دست  برم نونوایی سنگکی  محل که ازرادیوش  آهنگهای بی کلام باخ یا موتزارت  شنیده میشه .همیشه وارد فضای اینجاکه میشم حس عجیب و خوبی دارم گویی زمان  درهمان صد سال پیش متوقف شده ، و من  وادمهای نونوایی گوشه ایی از عکس زردرنگی قدیمی روی دیوار یک موزه ایم. شاطر اون پایین مشغول گذاشتن خمیر روی چوبی بلند با حالتی رقص گونه و هماهنگ با آهنگه . وبعد خمیر رو می خوابونه روی سنگهای داغ و من غرق تماشا . مشتری ها مشغول کندن سنگها از روی نونهان وکف زمین پر از سنگ ...

بعد همینطور که داغی نون ها پهلوم رو گرم می کنه  خیابون رو برگردم و به درخت کوچه که خیلی عریانتر از دیروز شده چشم بدوزم وسردی پاییز از بغل گوشم رد شه و دور گردنم بپیچه  تا سریعتر کلید رو بچرخونم توی قفل و بیام بالا، آزی هنوز خواب باشه و گرمای مطبوع اتاق بزنه توی صورتم ....

نوشته شده در جمعه 25 آذر1390 فهیمه| |

پاييز شهرم چه طعم هاي خوبي داري طعم ميوه هاي جنگلي خوشمزه سياهرنگ وطعم چيدن از شاخه و خراش دستها باتيغ ساقه ها . پايين رفتن آفتاب كم جان و سرد شدن فضا .طعم چاي وقند وبخار دهان . بوي گياهي ناشناس و دودي ازاعماق جنگل وصداي ماغ گاوي وسينه سرخ همين نزديكي . حس زيباي ديدن كف جنگلي پوشيده از برگهاي رنگارنگ و پراز بوته گلهاي زنگوله زمستاني. صداي خروش رودخانه و برف هاي جامانده كناره ي جاده . آسمان شب صاف صاف با ماه و ستاره ايي پرنور .پرتقالهاونارنج هاي زرد و نارنجي درختهاي حياط و كوچه ها .سقف هاي شيرواني پوشيده شده با برگ. چنار هاي يغما زده ي دو طرف خيابان مسجد صاحب الزمان و جامع و چهار راه قصر .
نوشته شده در جمعه 18 آذر1390 فهیمه| |

كناره هاي جاده ي شمال همه پر از بوي خاك نم دار مزارع و درختهاي سپيدار و صنوبر بود و آدمها كه شهر به شهر سياه پوشيده بودند و اطراف پرتقالهاي نارنجي باغها همچون چراغهايي روشن دربين اين همه عزادار... و دورتر كوههاي بلند و به يغما رفته و ما كه هر يك فلسفه ي عزاداري را ميگفت وبا اين همه فلسفه داشتيم مي رفتيم در همان مسجد و محل آشنا سينه بزنيم و نخل تماشا كنيم و فلسفه هامان را در جيبهايمان بگذاريم و به نوحه خوان ساليان دور گوش دهيم و من برادرزاده ام را كه امسال برايش از ان طبلها با دو چوب كوچك خريده اند بردارم و دنبال عزاداران ارزوي كودكي ام را مزه مزه كنم كه بتوانم در رديف پسرها زنجير بزنم وحس كردم بايد بيشتر بدانم من واين برادرزاده كه چرا با خانواده ايي پراز زن و كودك اينگونه شديد وباخشم جنگيده اند .به اسمان شب با آن ماه و ستاره ي پرنور كنارش خيره ميشوم سردم ميشود و تازه پاهاي بدون كفش زنجيرزنان را در اين سوز بر كف اسفالت خيابان مي بينم ....فلسفه ها يم را ازجيبم در مي اورم و دور مي ريزم
نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1390 فهیمه| |

امشب تلاشم برای  خوابیدن بیهوده است . گویی ساعت 10صبح است

بی قرارم  .... بیست و اندی سال هر شب وقتی به پهلوی چپ غلت می زدم  تو کنارم آرام خوابیده بودی صدای نفس های آشنایت و احساس ِ کنار تو بودن آرامم می کرد ...  در آن تاریکی اتاق به چهره ی هر شبت که نور چراغ برق کوچه روشنش می کرد چشم می دوختم.

  قبول کن  چها رسال زمان خیلی کمی است برای فراموش کردن  این همه سال کنار تو بودن  .چهار سال از شبی از شبهای محرم 86 که روی بالشتی در خانه ام آرام چشمانت را بسته بودی و گویی خوابیده بودی،  و من ! ومن سخت ترین دکلمه های عمرم را می شنیدم ...به من گفتند: چون تو را لمس کرده ام بروم غسل کنم  و برایم  از هزاران کابوس سخت تر بود  آن استحمام به خاطر لمس تو ، تویی  که به آرامش رسیده بودی و منی که همه درد بودم  و درد ....

 شبهای محرم آن سال ، تو غمگین ترین روضه ی ،  شنیده شده نه ، بلکه لمس شده ی عمرم  بودی، مامان خوب من ...


*قصدم نوشتن  برای نالیدن و حرفهای ناامید کننده نبوده  من از خیلی سالها پیش نه  اینجا بل روی کاغذ باید احساس آن لحظه ام را می نوشتم تا آرام شوم


نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1390 فهیمه| |

دکمه بلوزش به نخی بند است .خوب می دوزمش بقیه را هم باز بینی می کنم ...

از بیمارستان آمده ایم سوپ گرمی برایش آماده کرده ام با اینکه با لذت می خورد ایرادش را می گیرد که شبیه سوپ نیست ، شله است .قبلا بهتر درست می کردی! و من تهدیدش می کنم که نمیگذارم بخورد:)

 ساعت مصرف قرص های جدیدش را مرتب میکنم  به خاطر حس کنجکاوی شدیدش  علت تجویز قرص هایش را هم در نِت پیدا می کنم و او شگفتی همراه با رضایتمندی اش را از این کار کرد به درد بخور اینترنت بیان می کند و آرام می شود.

روز بعد خستگی مفرط این چند روز دست تنهایی من و رفت وآمد چند باره هرروز به بیمارستان  و محل کار و خانه را در چهره ام می بیند و آخر شب آرام به آشپزخانه می رود و ظرفها را می شوید .

سرش هنوز گیج می رود و می خواهد برگردد شمال .  دلش می خواهد پیشم بماند اما تهران حالش را بد می کند.

 حالا جمعه است و او رفته است .من وسینی صبحانه اش و جای خوابش با دو بالشت  زیر سرش با چند تار موی سفید روی آنها  ، در اتاق خالی ام تنها مانده ایم . می دانم که حالا که پیرتر شده به مهر من بیشتر نیاز دارد ولی تلاشم برای اینکه شبیه مامان شوم  بیهوده است . نشان به این نشان که :چند بار گفت ناخن هایم را کوتاه کن ، فراموش کردم .تازه سرشانه ی  لباس کاموایی اش کمی باز شده بود یادم رفت بدوزم .  احساس بدی است .من هرگز شبیه مامان نمی شوم....

بیرون برف و تگرگ می بارد مامان یادت می آید هر سال  ِ خدا برایش کلاهی می بافتی او هم گم می کرد ؟ آخرین کلاه بافتنی ات رو هم گم کرده  حالا هر سال برایش کلاه می خریم و او از هیچکدامشان راضی نیست . او کلاهی را می خواهد که تو سرش گذاشتی و......... رفتی .

 

* عنوان برگرفته شده از کتاب :( دیالکتیک تنهایی  ) اکتاویو پاز  :تنهايي هم جرم ما و هم بخشودگي ماست. مجازات ماست اما در عين حال بشارتي است بر اين‌که هجران ما را پاياني است. اين ديالکتيک بر همة زندگي بشر حکمفرماست

نوشته شده در جمعه 4 آذر1390 فهیمه| |

از عشق جز حرمان و پشیمانی چیزی نصیبمان نشد

 و در عجبم چرا هنوز گویی گم گشته ی ماست...

 یکشنبه صبح ازجایی نه چندان خوشایند  باز میگشتم . زیر چتری که بیشتر بهانه ایست  برایم تا صدای برخورد قطره های  باران را   بشنوم  و زیر این باران تند متعجبم از  خودم که  چرا باز به کتابفروشی سرراه رفتم و کتاب یک عاشقانه ی آرام  را از ردیف  انبوه کتابها  برداشتم و خریدمش ...  و مشمایش با نایلون هویج و کدو و کلم بروکلی ها  باران خورد و خیس شد  و از روی برگهای  بی جان  که شاخه ها را ترک کرده بودند رد شد  تا خانه .

و بعدترَش  وقتی با  چیزهایی که خریده بودم بوی سوپ  توی اتاقم   پیچید 60 صفحه اش را خواندم  و هر 10 صفحه یکبار، بستمش و به اسمش نگاهی انداختم و گفتم : خوشبحالت _ نادر ابراهیمی_ که لااقل گوشه ایی از عشق را یافتی و برای  اولین عشق زندگی ات  نگاشتی اش ،  برای بانوی آذری ات : عسل ...

بعضی ها در بهار عاشق میشوند و بعضی ها در زمستان  اما برایم دعا کنید اگر  عشق خوب است روزی در پاییزی برگریزان  وقتی زیر بارانی زیبا راه میروم ، اعتمادم به  خود ِ عشق و اصالت عشق بازگردد  و بعد بتوانم با کتاب یک عاشقانه ی آرام   و با هرکتابی در دنیا که در وصف عشق نگاشته شده  بار دیگر همذات پنداری کنم  ...

به این فکر میکنم چه بدبخت است یا بهتر است بگویم چه  زیان کرده کسی که تا بحال زیسته اما وقتی برنامه ی راز بقا می گوید : بابونها برای در امان ماندن از  گزش گیاه گزنه  ابتدا آنرا به کف دستهایشان می مالند تا خارهای گزنده اش دهانشان را هنگام خوردن  آزار ندهد ولی بیننده هرگز در عمرش از نزدیک گزنه ایی ندیده است و دستش از گزش تاکنون در امان مانده است ...برو برو ببین چیزهای دیگری هم هست....

نوشته شده در سه شنبه 1 آذر1390 فهیمه| |

 

صبح  این روزهای خاکستری پاییز که  در ِتراس رو باز میکنم  آسمان نیمه ابری  تهران و گلهای کاغذی زیبای آپارتمان روبرو با شیشه های ترشی به من صبح بخیر میگویند. 

سخت است دلت تنگ شود عقلت بگوید : نه  

سخت است چشمانت بگریند  و لبانت به چشمانت بخندند .

سخت است دستانت به کار نیاید و پاهایت  راهت بَرَند....

کم مانده است بطن های چپ و راست قلبم ٫ هرکدوم هر وقت دلشان خواست پمپاژ کنند....  همین

 

نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان1390 فهیمه| |

 

 

خدایا!

هيچی...

چیزی نیست.

نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان1390 فهیمه| |

 

 

عنکبوتی کوچک ٬

بر سقف ٬

تنهاییم  هر دو امشب.

 

 * چیزی نمی خواهم فقط می خواهم کسی برایم   امشب  توی آن فنجان سرامیکی قرمز نسکافه بیاورد ... بعد دفتر نقاشی را  و برایم یک خورشید بکشد و   بادبادک کاغذی کودکی ام را   با یک نخ بلندِ بلند .... و من همینطور که نخ بادبادک را می گیرم با رویای فردا به خواب بروم.... بخوابم آرام....

 

 

* هایکو : از رابرت گیبسون

نوشته شده در یکشنبه 15 آبان1390 فهیمه| |

 

صبحی ابری است  ٬تاکسی می ایستد ٬ سوار میشوم  و با راننده و یک آقای دیگر که به خوبی فاصله اش را بامن حفظ کرده  :) و مرد جلویی میشویم چهار نفر ....  چیزی از رادیو نمی شنوم فقط این جمله ی رادیو ورزش را در مورد  محدوده ی سقفی که روی سر ورزشکارهاست متنی رو می گفت:    دونده سقفش بی نهایت است  و بی نهایت و آهنگی شبیه فیلم زیبای فرانسوی امیلی یا آمِلی را  پخش کرد و من  توی تاکسی  همینطور که به ارتفاع خونه های چند طبقه به پنجره ها و سقف هاشون نگاه می کردم خودمو دونده ایی حس کردم که توی جنگلی ابری یا شاید با نم بارون  ، داره می دوه می دوه و می دوه ..... بدون سقف   تابی نهایت.....

 بعد  توی صف اتوبوس   به سپیدار های دوست داشتنی ام که هر روز صبح  بهشون چشم می دوزم  و توی دلم از شهرداری تشکر می کنم که  این چشم انداز بزرگ سیمانی و غم انگیز روبرو رو  پر از سپیدار و تبریزی کرده و  و تا قله ی  دماوند پر برف امتداد داده  با آسمانی  آبی با دو لکه ابر سفید ... .

 ومن در عجله و شتاب صبحگاهی  مردم تهران  با آرامش  به  صدای پیچیدن باد در برگهای سپیدارها گوش می دهم و فقط من  میدانم  آن بوته هایی که پایین سپیدارها کشیده شده اند چه هستند؟ فقط من شاید درک کنم این پایین پر از تمشک است و یکی دوتا لونه ی پرنده و چند تا  گل وحشی آبی و پیچک های جنگلی .. نقاش آنها را تصویر نکرده اما همه را می بینم  . حتی مزرعه ی کوچکی پشت اون درختها  پشت پرچین های چوبی که کدو و لوبیا و گوجه کاشته اند...

دست می کشم به چتری که در کیف گذاشته ام و ذوق می کنم  و دلم غنج می رود برای باران .... دیشب سپیدارها حسابی آب خورده اند و حالا انگار شاداب ترند... اتوبوس می آید و من نمی دانم چرا اینفدر خوشحالم که حتی دوست دارم به دختری که  با چشمانی غمگین به شیشه تکیه داده بگویم  چقدر چشمهایش زیباست  ...و بعد تصمیم میگیرم به دخترهایی  که  دوستیم بگویم در چهره  هاشان چه چیز زیبایی دارند مثلا به نون بگویم همیشه از دستهایش و چشمان درشتش خوشم می اومده یا به الف که موهایش را دوست می داشتم یا - ز -که آرامشش را  .... اتوبوس به مقصد می رسد...

  * وای خدای من رعد و برق میزند الان

 گفته باشم من همیشه اینقد خوشحال و خوش و خرم نیستما مثلا ترافیک حاصل از باران را هم می بینمااااا :)

نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1390 فهیمه| |

چقدر این دوست‌داشتن‌های بی‌دلیل

خوب است


مثل همین باران بی‌سوال

که هی می‌بارد ....

که هی اتفاقا آرام و

شمرده

شمرده

می‌بارد... 

از : سید علی صالحی

 

* نیمه شب است و صدایی جز شعله های بخاری و ریزش نرم باران شنیده نمی شود ٫  کاکتوسهای اتاقم و لباسهای خیس روی تراس ٬ آرام خوابیده اند... و من   به زمزمه ی  باران  گوش می دهم  و پلکم هی سنگین میشود . می ترسم  صبح٬  دیگر باران نبارد....

نوشته شده در یکشنبه 8 آبان1390 فهیمه| |

10 ساله  بودم و  کتاب های قدیمی خاله  جون   رو که حالا شده بودن واسه من ، با حرص و ولع می خوندم  .

یکی از اون کتاب ها  با نقاشی های ساده که جلد  درستی هم ازش نمونده بود و من بارها و بارها اون رو خوندم و نمیدونم این کتاب چی داشت که هنوز هم یه غم عمیقی که در اون سن از خوندنش حس کردم در من  مونده.

 اسم اون کتاب "ساداکو و هزار درنای کاغذی" بود  دختری ژاپنی از اطراف هیروشیما که بعد از سالها در سن 11 سالگی  اثرات بمباران در او ظاهر میشه و به بیمارستان میره ،یکی از دوستاش که میاد دیدنش واسش یه درنای کاغذی که با کاغذ ساخته بود میاره و بش میگه این نشونه ی سلامتی و اگه هزار تا از اینا رو درست بکنه حالش خوب میشه و ساداکو شروع به درست کردن این درناها میکنه و کم کم این کار رو به بقیه هم یاد می ده . ولی دوباره حالش بدمیشه و فقط  میتونه کمتر از 600 تا از اونا رو بسازه و ا ز دنیا میره ....

تا کنون تاثیر آن کتاب در من ازبین نرفته و فکر کنم از همون موقع ها بود که شدیدا از جنگ متنفر شدم   این تنفر برای منی که در شمال بودم و چیزی از جنگ ندیدم   با هزارتا سخنرانی و هزار تلاش دیگر نمیشد  ایجادکرد.... اینو گفتم تا  اعجاز کتاب در آدمها به خصوص کودکان  را یاد آور شده باشم  و اون کتاب پاره و بدون جلد با تمام وضوح در جان من نشسته  و هیچگاه نتونستم فراموشش کنم...

* یک نمایشگاه عکس رفتم در گالری خانه هنرمندان عکاسش رو یادم رفته ولی موضوع زندگی و تصاویر هموطنان غرب کشورمون بود که با اثرات بمب های شیمیایی روزگار می گذراندند و چه عکسهای تاثیرگذاری بود از کودکان زنان و مردانی که فراموش شده بودند  بازماندگان مجروح جنگ...

*با تشکر از تذکر شما که گفتید " درنا" بود٬ نه مرغ  دریایی کاغذی.  و اصلاحش کردم. ولی نمیدونم چرا از بچگی همش فکر می کردم مرغ دریایی بوده :(

*نمیدونم این روزها واقعا دنیا در چه حالیه و آدمهاش چی میگن؟  یه ور دنیا مردم از دیکتاتوری خسته شدن و حکامشون رو سرنگون می کنن  و اونور دنیا همه به مرکز اقتصادشون به نماد سرمایه داری حمله می کنن  .  چی میخوان مردم دنیا یکی میشه به من بگه چه خبره؟!!!

 

نوشته شده در سه شنبه 3 آبان1390 فهیمه| |

 

دوست داشتم بودی ٫ می آمدی  و من انار دانه می کردم  توی آن کاسه  سرامیک آبی ایی

 که از کاشان  خریدم  و تو با اشتها می خوردی و من فقط مشغول تماشات...

 

 

* راستی مگر نشانی ما همان کوچه ی پیچک پوش دریا نبود؟

پس من اینجا چه می کنم؟

آمدم ،

حتی تا همان کاشی لب لعابی آبی

آمدم

در زدم

بوی دیوار و دل دل ِ آبی دریا می امد

نبودی وهیچ همسایه ایی انگار مرا نمی شناخت.

دیگر از آن همه کاشی از آن همه کلمه ، کبوتر و ارغوان انگارهیچ نشانی روشنی نبود.

کسی از کوچه نمی گذشت...

سروده :علی صالحی با صدای خسرو شکیبایی.

 نمی دونم چرا صبحهای تعطیلم گوش دادن این آهنگ و صدای شکیبایی این همه بم آرامش میده

نوشته شده در چهارشنبه 27 مهر1390 فهیمه| |

در آشپزخانه ام و یک غروب پاییزی شمال است  و  لذت می برم از تماشای آنطرف  پنجره  که برگهای درخت گردو، آرام در باد پاییز تکان می خورند و  در سکوت بعد ازظهر چای می نوشم ....

 ظهر روز بعد  ایستاده ام کنار سنگ مزار مامان   و بادی ملایم میوزد به  درختهای بزرگ و قدیمی چنار بالای سرم. من و مادر این پایین در سکوتی پاییزی  گوش   می دهیم به آواز چند سینه سرخ این نزدیکی ،  از ظرف آبی که در دست دارم سنگ را میشویم....

شب مجلس عروسی است خودمان را آراسته ایم و همه ی فامیل دور هم جمعند و شادند  همه را می بینم و گپ می زنیم و مرور می کنیم روزهایی را  که با هم بودیم ...

فردا بعد از ظهر در جنگلی خلوت، سردم شده و کنار رودخانه نشسته ام صدای رود می آید و  آتش گرمی   آنطرفتر با هیزم روشن کرده اند و آدمهایش دور سفره ایی جمعند و لابد  چای می نوشند ... آخ دلم در این هوا چای خواست....

شبها  بیرون سرد است ولی  همه اش به حیاط می آیم و  تا می توانم ستاره تماشا می کنم ذات الکرسی و دب اکبر هنوز سر جایشان هستند و خیالشان نیست ابن همه سال گذشته است و این همه آدم که امده و رفته اند....

به  اتاق  بر می گردم، پدر مشمایی پر از میوه های  پاییز جنگلهای شهر  می آورد که بگذارم توی چمدان و ببرم برای خودم تهران تا وقتی هر کدام را می خورم یادم بیاید جایی دورتر از اینجا درختان جنگل میوه داده اند اَزگیل کوهی  ، خرمالوی جنگلی   تمشک پاییزی  و ....

و بالاخره شب  دراتوبوس  و حرکت به سمت تهران ومن  منتظر که چراغهای امامزاده ایی که مادر و مادر بزرگ  در حیاطش آرمیده اند دیده شود و نگاهشان کنم و دستی برای آنها که به بدرقه ایستاده اند تکان دهم....نورهای سبز را که می بینم  و شیشه ی اتوبوس را دستی می کشم.  اشکی  سرمی خورد  از گونه هایم... به ماه وستاره ی نورانی نزدیکش نگاه می کنم  و فروغ در گوشم می خواند :

دستهایم را در باغچه می كارم
سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت

 .... و می اندیشیم به همه ی چیزها و آدمهایی که  هر بارپشت سر می گذارم تا شاید دیداری دوباره....

* عنوان :شعری از فروغ فرخزاد

نوشته شده در دوشنبه 25 مهر1390 فهیمه| |

 

بابا میدونه دارم میرم شمال از همون چند روز پیش که متوجه شده هر روز  تلفن میزنه  و ازم می پرسه که   خب فهیمه کی میایی؟ میگم : آخر هفته ... با چی میایی؟ هواپیما ؟ اتوبوس ؟ میگم : معلوم نیست  اگه دیر بشه هوایی میام . میگه با هواپیما نیا  خطرناکه ... باز فرداش زنگ میزنه که کجایی ؟ میگم  بیمارستانم دارم نوبت آزمایش میگیرم .. میگه  :چته؟  میگم : مهم نیست . میگه  پس اینطور که معلومه  نمی تونی بیایی. میگم : آخه چه ربطی داره  پدر ِ من. میام.... وبااااز میدانم فردا هم....

میدونی  چی دلم میخواد ؟ از بس هیشکی یا  بهتره بگم از اونایی که باید میشنیدم بهم نگفتن یعنی به لفظ: که خیلی دلم واست تنگ شده عقده ایی شدم .

 کاش بابا به جای اون همه تلفن  میگفت : دخترم خیلی دلم واست تنگ شده و اینکه واسه اومدنت لحظه شماری می کنم و خیلی خوشحالم ....ولی هیچ وقت  به لفظ نگفته .

 زندگیم رو که نگاه میکنم همیشه باید حدس میزدم یا احساس می کردم که فلانی با این کارش لابد دوستم داره . فلانی با این فداکاریش با این مهربونیش  منظورش اینه که دوسم داره و یا با این حرفش که اصلا ربطی نداره مثلا  دلش واسم تنگ شده بود. یکی نیست بهشون بگه البته اول از همه به بابام :که من آدمی شنیداری هستم  شنیدااااااااری....


* دلمان که می گیرد تاوان لحظاتی است که دلبسته بودیم

نوشته شده در یکشنبه 17 مهر1390 فهیمه| |

خدابیامرزدت حاج حسین   هر چی می خواستیم  توی بقالیت بود  از شیر مرغ تا جون آدمیزاد  تنها بقال و سوپری ، تره بار محل بودی .وقت و بی وقت  حتی اگه مغازه بسته بود زنگ خونه تون رو که بغل مغازه ات بود می زدیم  وخانومتون رو از خواب بیدار می کردیم تا  از در مغازه که یکیش از توی حیاطتون وا می شد مثلا یه پفک  بهمون بده . و چه  حالی می کردیم وقتی دنبال خانومت  توی حیاط راه می افتادیم و از در پشتی  وارد مغازه  میشدیم و با این همه مزاحمت هیچ وقت خانومت یا خودت بهمون اخم نکردین.

حالا  تهرانم و سر راهم از اداره دو تا مغازه ی تره بار فروشی هست اتفاقا یکیشون حسین آقاست این حسین آقا  عکس فردین و وثوق  و چندتای دیگه روچسبونده به دیوار مغازه اش و کر ولال  ِ و خیلی گنگ حرف میزنه  اون یکی یه افغانیه که  میزاره راحت هر چند تا میوه می خوام مثلا سه تا انار دو تا موز  پنج تا هلو یه خوشه انگور  شش تا هویج بردارم .

 اما  مشکل از جایی شروع میشه که   من باید بعد از خرید از جلوی مغازه ی حسین آقا رد شم . هر چی هم مشما رو مخفی می کنم با دقت  کیسه رو وراندازمی کنه و با همون زبونش میگه : ما هم از اینا داشتیم... حالا باز هم بی خیال میشم  اما خدا نکنه یه وقت مهمون دارم و یه مورد رو مغازه اولی نداشته باشه  مگه دیگه  روم میشه برم مغازه اش . ؟  !  بعداز ظهر که از کار بر میگردم تلویزیونش روشنه و داره تکرار سریال هارو می بینه .  چند روز پیش  از دور دیدم نشسته و چرت میزنه.

 یهو یادم اومد باید سیب زمینی بخرم  رفتم جلو چشماشو باز کرد و منو نگاه کرد ولی سریع بست... از دو تا پله ی مغازه اش بالا رفتم ،ولی چشماشو باز نکرد. به ترازوش که هنوز دیجیتالی نیست یه ضربه زدم یادم اومد نمی شنوه... صداش هم زدم نخیییییر  ... از خیر خریدگذشتم و زمزمه کردم :بد جنس من که می دونم  دیدی منو که دارم میام سمت مغازه ات !

خلاصه  منم که دل رحم    موندم که چه جوری خرید هامو با انواع ترفندها ازجلوی مغازه اش رد کنم .  مغازه اش هم سر نبش و از هر دوتا کوچه دید داره . امان از دست این رقابت مغازه های  شبیه هم...  که روی دست رقابت بورس های لندن و نیویورک رو زده  راستی  آدمهای اونهام توی بورس ها با اشاره و شبیه  حسین اقا حرف میزنن . دقت کنید!!

 

نوشته شده در جمعه 15 مهر1390 فهیمه| |

شب توی آشپزخونه داری شام آماده می کنی  اون هم کتلت خوشمزه و قارچ و نیم نگاهی هم به تلویزیونت داری که متوجه میشی همسایه هم در حال آشپزیه و صدای سرخ شدن چیزی توی روغن  شنیده میشه و تو هر چی بو میکنی که بفهمی چی داره می پزه متوجه نمیشی .

یهو صدای زیبایی میشنوی و سلولهای مغزت حساس میشه ، لحظه دقیق میشه و اون صدای جاودانه ی کوبیدن قاشق  به لبه ی دیگ ِ ،  اون هم سه بار ، دقیقا سه بار . و اون هم بعداز اینکه محتویات دیگ یه چند دوری هم زده شده و  قاشق توی دیگ چرخیده و چرخیده  ...و بعد صدای اون سه ضربه  ! تموم حس زندگی رو به تو انتقال میده .

مهم نیست که توی چه آشپزخونه ایی با چه سرویسی داری غذا درست می کنی مهم اینه که این صداها شنیده بشه  تا آدم حس کنه  که خونه زنده است . با اون  مادری که توی آلاچیق ترکمن ها داره چِکدِرمِه درست می کنه و قاشقش رو می کوبه به لبه ی دیگ برنج و اون پیرزن تنهایی که بارها و بارها واسه بچه هاش توی آشپزخونه ایی بی آفتاب بی پنجره غذا پخته با عشق ..... مهم  احساس عاشقانه ایی است که بیشتر زن ها موقع آشپزی دارند مثل مامان و ننه جان که  اینجور وقتها تموم زمزمه های عاشقانه ایی که بلد بودند رو می خوندند و بعد سه ضربه به لبه ی دیگ میزدند و راضی از کار درب دیگ رو می ذاشتن....

 

*چکدرمه  chekderme:  غذای  سنتی معروف ترکمن ها که نزدیک استانبولی پلو است،  که با برنج و رب و گوشت  گوسفند  و ... پخته میشه

نوشته شده در یکشنبه 10 مهر1390 فهیمه| |

خسته از اداره ، کلید را در قفل می چرخانم پله ها را با وسایلی که خریده ام یکی یکی بالا میروم خوب گوش می دهم نه ،صدایی نمی آید فقط طنین وَهمناکی توی سرم می پیچد ... دلم برایش تنگ میشود... از اداره که برمی گشتم و زنگ آپارتمان را می زدم ، در باز میشد،از همان اولین پله آهنگ شیرینی رااز طبقه چهارم می شنیدم که بلند صدایم میزد . ولی_ جانم ، جانم _های من را نمی شنید و در را دو باره می بست ازطبقه ی سوم دوباره در باز میشد و صدایی که: نیست!! واینبار آرامتر: چرا نیومدی عمه ایی؟ و می پیچید توی سکوت بعدازظهرهای راه پله ، توی جان من . .. با خودم میگویم کاش دوباره که بر میگردد تخمین زدن فاصله ها را بلد نشده باشد...کاش

نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر1390 فهیمه| |

 

به من نگاه نکن که خواسته ام شبیه نسل تو شوم ،من هنوز هم از انجام خیلی کارها احساس گناه میکنم ،هنوز هم در این سن از جواب سلام دادن به پسر تازه به بلوغ رسیده ی همسایه که از کودکی اش به من سلام می کرد ،خجالت می کشم و دوری می کنم .هنوز هم وقتی به مردهای هر روزِ محل کارم ،و حتی فامیل که حرف میزنم نمی توانم به صورت و چشمهایشان نگاه کنم .و ناخوداگاه ذهنم این عمل را در خور یک دختر نمیداند. هنوز هم در دهه ی 30 زندگی ام در انتخاب رنگهای روشن حتی احساس گناه دارم،حتی نمیدانم چه رنگی را واقعا دوست دارم یا واقعا از چه چیزهایی بدم می آید . هیچگاه خودم نبودم... من فرق دارم نه تنها با نسلهای بعد از خودم بلکه با نسلهای قبلتر، مثلا پدر جان که خیلی چیزها را عادی می پندارد و راحت می گیرد. که من ردی از گناه در آن می بینم. هنوز هم از داشتن کتونی سفید مانتوی خیلی رنگی و ... و ...احساس گناه می کنم . من درونم آکنده از احساس گناه است برای هیچ ،من نسل احساس گناهم برای هیچ 


* تعطیل هستم و به خودم حق می دهم که می توانم تا لنگ ظهر بکپم توی تخت اما تا صبح خواب پریشان دیدم و از کله ی سحرکه خروس همسایه بی وقفه آواز سر داده بود با اضطراب بیدار شدم و هی از پنجره باد وزید تا علتش رو فهمیدم که لایه های عمیق مغزم اون هورمون استرس آغاز رو ترشح کرده باور کنید یا نه مغزم منو بیدار کرد که باید حاضر شوی و مانتوی سرمه ایی رو بپوشی و کیف نو رو برداری و صبحونه ایی که مامان حاضر کرده را نخوری و با لیلا و مریم که دم در منتظرند بری مدرسه . من هنوز هم صبحهای مهر با این استرس بیدار میشوم از آفتاب تند پاییز استرس می گیرم که از پنجره ی کلاس می افتاد روی نیمکت های چوبی و با سر وصدای کلاسی بی معلم قاطی میشد. استرس می گیرم از زود حاضر شدن از به موقع رسیدن از پرسیدن...از جواب دادن ....از آغاز .. از آغاز مهر ..  * 

نوشته شده در شنبه 2 مهر1390 فهیمه| |

Design By : Night Melody