تبليغاتX
ساسو (sasoo)

ساسو (sasoo)
خرامان و آرام پا میگذارم بر خیالت همچون" ساسو"ی پیچیده در درّه  
قالب وبلاگ
 

 

هركودكي با اين پيام به جهان مي آيد ، كه خدا هنوز از انسان نااميد نیست.

 

 

*رابیندرانات تاگور


موضوعات مرتبط: شبها و روزهایم
برچسب‌ها: 29 اردیبهشت
[ جمعه 29 اردیبهشت1391 ] [ 14:40 ] [ فهیمه ]

تو آن جا باشی و

من اینجا نشسته در روزمرگی ها !

 تو آنجا پرواز میکنی هرجا دلت خواست

و من اینجا  از پله های شب و روز بالا می روم و پایین

 تو  از سراشیبی  دره پایین می روی و تمام جنگل را  می بینی و مه ای که می چرخد در میان برگها


و من  از سراشیبی  زندگی که نه مه ایی و نه جنگلی است فقط چیزهایی که میگویند نامش را نمی دانم غبار است یا ..

اینجا پرنده می خواند در کوچه ایی که از پنج درختش  دوتایش را یواشکی برای جای پارکینگ قطع کرده اند درختهایی که جوان بودند و کوچک

اینجا کوه دارد اما یک روز تعطیل که می روی آنقدر ماشین می بینی و  آدم که به  این نتیجه می رسی کاش می ماندی در خانه و بیرون نمی رفتی

می شود به من سر بزنی

می شود یک بار دیگر پرواز آرام و خرامانت را روی گلهای آبی و زرد صحرایی به تماشا بنشینم ؟ 

دلم سخت بی تاب دیدنت گشته در این صبح بهاری که تو هی بی خیال چرخ می زنی ما بین گلهای ان دره و کوهستان و هی صدای زنگوله ی گاو می شنوی و نهری که رد می شود ... هی  هی  هی 

ای پروانه ی دشتها  و کوهستانهای شهرم   ای تمام گلهای آبی رنگ کاسنی

عکس توسط  خودم

*ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس ،

  چه سفرها کرده ایم ، چه سفرها کرده ایم ...

 




موضوعات مرتبط: شمال جان ِ من
برچسب‌ها: پروانه, کاسنی
[ پنجشنبه 28 اردیبهشت1391 ] [ 8:27 ] [ فهیمه ]

من او را هم داشتم  که برایم هیچ مهری کم نگذاشت

او را که تنها  شخصی بود که هر وقت هر لحظه از شبانه روز  خوابت می برد آرام از جایش بر می خاست و با غرو لندی مادرانه که: چرا چیزی رویتان نمی اندازید! میرفت و ملافه  یا چادری رنگی می آورد و رویمان پهن می کرد . او را که تنها شخصی بود مهربانانه  درتمام دل دردهایم نبات می جوشاند و .....او مادر بزرگ (ننه زیور) بود ...هنوز هم دلواپسی هایش  از سرما خوردنمان، گم شدنمان، دیر امدنمان و چرا اینقدر تنبل بار آمده ایم   مهمان امد زود چای و میوه را بیاور و اینکه نکند دختر بدی شویم یا ..نکند نمازمان قضا شود با من است ...

هنوز هم همیشه حس می کنم جانمازش ان گوشه ی اتاق پهن است و زمزمه ی تسبیحش می آید یا آرام جلوی در هال نشسته است و با وسواس  پولهای  جعبه ی صدقه را می شمارد و با نخی که خودش محکم تابیده دمپایی هایش را محکم می دوزد و با رادیوی مستطیلش ور می رود.. که هیچ وقت خدا خوب نمی گرفت و آن قدیمها از این ساعت های گرد داشت که توی جعبه ایی چوبی بود و همه اش مشغول عقربه هایش... ساعت را با همان به من آموخت  ...

مادر بزرگ تابستان 87 رفت و من را چشم انتظار همه ی مهربانیهای مادرانه اش گذاشت ...

  من بعد از هزار سال ِ تمام حتی

باز روزی مرده ام به خانه باز خواهد گشت

تو از این تنبوره زنان ِ توی کوچه نترس

نمیگذارم شبهای ساکت پاییزی

از هول و ولای لرزان باد بترسی...!

هرکجا که باشم

باز کفن برشانه از اشتباه مرگ میگذرم

می آیم مشق های عقب مانده ی تورا می نویسم

پتوی چهارخانه ی خودم را

تازیرچانه ات بالا می کشم

و بعد ... یک طوری پرده را کنارمی زنم

که باد از شمارش مردگان بی گورش

نفهمد که یکی کم دارد!

سیدعلی صالحی

*خوشحالم رادیو هفت دوباره شروع شد آنهم با چند مادر بزرگ دراولین برنامه حالا شبهای بهاری ام زیبا تر می شود و آرامتر


موضوعات مرتبط: سه ی او (سه او)
برچسب‌ها: آدم های گم شده در مه
[ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 1:17 ] [ فهیمه ]

همیشه از خود گذشتگی و مهر بی حدت  خودخواهم می کرد  ...تو بودی غرور بود ، همه چیز بود .

بودم چون بودی !

می شود   فقط یک بار دیگر کمی خودخواه  ِِ  مهرت باشم  ؟

 و وقتی از خواب بر می خیزم  تمام لباس هایم شسته شده و   بافتنی های درس حرفه و فن ام  بالای سرم حاضر باشد؟

بعد  این بار صبح وقت رفتن  به مدرسه   یک بوسه  روی چشمهای تا دیر وقت بیدارت  و دستهای خسته ات را فراموش نخواهم کرد  ...  میشودیک بار دیگر برگردی ؟!    

  به خدا تمام تکلیف هایم تمام شده ، تکلیفم  حتی با خودم هم معلوم شده است  .

 فقط ماند ه ام هاج و واج که آنقدر سریع رفتی آنسوی مه  که هیچ یک از مهر ورزی هایت را نتوانستم جبران کنم...
 مانده ام  این سو  در  این  دنیایی که فقط یکی از" تو" بود فقط  یکی...

* فراموش کردم قبل از رفتنت بپرسم که با آمدنم  کدامیک از آرزوها و رویاهایت را مجبور شدی فراموش کنی !
عکس:من و مامان

کوتاه بودی

هایکویی که لبخند می شود روی لب

و طعمش

روز آدم را شیرین می کند

زندگی اما

        طولانی است !

"مرضیه احرامی"


موضوعات مرتبط: سه ی او (سه او)
برچسب‌ها: روز مادر
[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 22:40 ] [ فهیمه ]

در  زندگی ام  دو نویسنده و دو شاعر جهانم را عوض کردند  برای آن همه حس های  عجیب زیبا شگفت انگیز و غیر قابل وصف و لطیف و شاعرانه  که به من بخشیدند از آنها متشکرم  اگر چه هیچیک  نیستند

1-داستانهای  خورخه لوئیس بورخس

2-کتابها و داستانهای جبران خلیل جبران

3-شعرهای سهراب سپهری

4-دیوان حافظ..

شما چه؟

و از تمام کسانی که من را با انها آشنا کردند هم ممنونم 

و از فروغ فرخزاد که توانست تمام حس های نگفته ی  یک زن را به من بنمایاند و توانستم  تمام زن بودن را  با او در خود  بیابم ، کشف کنم .. ممنونم 

* به بهانه ی  هفته ی کتاب


موضوعات مرتبط: شبها و روزهایم
برچسب‌ها: کتاب خوانی
[ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 23:23 ] [ فهیمه ]

همه چیز می گذرد مثل همین رعد و برق و باران بهاری ... همین شب.. همه چیز می گذرد حتی صدای باران صدای شیر آب بازی که کارگر ساختمانی همسایه دیگی را با ته دیگ سوخته زیر آن می شوید و از کوچه صدای آخرین فریاد های بچه هامی آید و پیچیدن باد در نایلونی بزرگ روی بام .... می گذرد می گذرد فردا باز در خطوط پر سرعت اتوبوس های- بی آر تی – موشی از این شهر سر به هوا جان داده است گربه ایی چشمانش عفونت کرده است و کلاغی کثیف از روی سطل های بزرگ زباله می پرد روی بیلبوردی که galaxy tab را تبلیغ میکند و زیر بیلبورد هر روز صبح 5 دختر بچه که سالی است رنگ حمام ندیده اند و انموقع صبح باید در مدرسه باشند سوار اتوبوس می شوند برای تکدی گری ...نگران نباش تهران دیدنی هایی هم دارد ...قصد سیاه نمایی نیست اما خب آدم بالاخره گاهی در مورد چیزهایی که می بیند فکر هم میکند دیگر... _______________________________________

* یادش بخیر دانشگاه استادی داشتیم هر جلسه قبل از شروع درس یا خط زیبایی که داشت دو دقیقه وقت می گذاشت و یک جمله می نوشت پند آموز... از درسهای اون استاد هیچ چیزش یادم نمانده و عجیب است بدون هیچ تلاشی فقط آن گفته ها و نوشته های قبل از جلسه ی درس در حافظه ام مانده: و یکی از انها این بود : امام صادق فرمودند: مردم سه دسته هستند : عالم و متعلم و غثاء یعنی یا دانشمندند و در حال علم یاد دادن یا دانشجو و در حال علم آموختن بقیه هم خرده های روی آب هستند که هر طرف آب ببره می رن هر لحظه آبش به جانبى برد مانند مردمى كه تعمق ندارند هر روز به كيشى گروند و دنبال صدايى برآيند. روز معلم مبارک


موضوعات مرتبط: شبها و روزهایم
برچسب‌ها: روزهای تهران, روز معلم
[ دوشنبه 11 اردیبهشت1391 ] [ 22:16 ] [ فهیمه ]

با تاکسی از بزرگراهی در دست ساخت  می گذریم ،  کارگران خسته  در آفتاب بعد ازظهربه اعلامیه ایی که  تمام حصارها ی جاده  را پر کرده بود  خیره شده بودند  که  نوشته شده  بود : به ما رأی دهید ما  از حقوق شما کارگران حمایت می کنیم.... و من به چهره های آفتاب سوخته ی شان چشم می دوزم به کارگرانی با کمترین امکانات ایمنی و لابد کمترین حقوق .... و رد می شوم



* پی نوشت بی ربط : وسط روز است و انبوه پرونده  و آمد و شد ارباب رجوع ها   ناگاه  روی شلوغی میز  اداره  به دنبال  تکه ایی کاغذ  می گردم  و همه چیز را برای لحظه ایی فراموش می کنم  تا بنویسم :  گربه های این کوچه  با چشمانی غمگین  به  اعلامیه ی جدید  روی دیوار چشم دوخته اند که  نوشته شده : همسایه ی محترم لطفا در این محل آشغال نریزید ....


موضوعات مرتبط: شبها و روزهایم
برچسب‌ها: روزهای تهران
[ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ] [ 22:31 ] [ فهیمه ]

* خونه ایی از دورهای ِ او درییلاق

همیشه کسی که می رود  به آخرین  دیدار با او فکر می کنم .به آخرین نگاهش .به همه ی ان آخرین ها

من د رآغازِ  او نبودم

اما پایان....و پایان ها همیشه غم انگیزند

دایی  جان رفت...

مسافری بود از آغازین سالهای این قرن   و با دوچرخه اش آمد و آمد تا به ما رسید ...

 آواز های خود را خواند

آوازهای یک مرد شمالی کشاورز

 

و در بهار  با دوچرخه اش از کنار ما رد شد  در حالیکه  سبدش پربود از صدای رعد و ریزش باران، بهار نارنج و گندم و شالیزار ....

هنوز بوسه ی نوروز امسالش بر گونه ام و فشار محکم دستانش بر انگشتانم  را حس می کنم .

این تنها باز مانده از پدران و گذشتگانم  آخرین نگاهش  را  به ما انداخت ....

و آرام حرکت کرد  تا باز کجا  برای  فراغتی دوباره  از دوچرخه اش پیاده شود....

و آوازهای روزگاران خسته را گلو زند ...

 

* سنگ قبری قدیمی از دورهای ِ شهرم  مکان: امامزاده شیخان


* دلم می خواست پدر بود امشب مثل تمام کودکی هایم  برایم روضه  "کافی "در مورد حضرت فاطمه را می خواند

شرح همان خانه ی خاموش بی فاطمه ی علی در شب رفتنش

شرح حال کودکان خردسال فاطمه و گفتگوی علی بر مزار فاطمه ..

و از کتاب شریعتی بگوید:

نه اینها همه هست و این همه فاطمه نیست

فاطمه ، فاطمه است...



موضوعات مرتبط: شمال جان ِ من
برچسب‌ها: آدم های گم شده در مه, دایی
[ سه شنبه 5 اردیبهشت1391 ] [ 21:55 ] [ فهیمه ]

گاهی مثل اینروزها  بی اندازه  دلم می خواد  بشینم  پیشت و یک دل سیر  از روزمرگیهام و اتفاقاتش واست  حرف بزنم  مطمئنم  تو خوب می دونی که این واسه   جنس ِ زن  از نان شب هم واجب تره   واسه همین بود که یه عمر بدون حتی کوچکترین بی حوصلگی ایی  با اشتیاق به تموم  حرفهای بی ربط و با ربط  من گوش دادی ...

شماره  ات رو گرفتم   در شماره ات   سه تا 9، دو تا 2 و دوتا صفر و یک6و 3  و یک  است

 اما این ها هیچ رمزی را برایم نگشود

نه به صدایت

نه حال و روزت

علم اعداد خیلی سخت است  مثل زندگی بدون تو ...


*  هر سال" تــو "با    "بهـــــار نارنــــــــج ها  " باز مــــی گـــــــــردی....


موضوعات مرتبط: سه ی او (سه او)
برچسب‌ها: آدم های گم شده در مه
[ دوشنبه 4 اردیبهشت1391 ] [ 20:26 ] [ فهیمه ]


 از کوچه صدای جارو کشیدن می آید ...

هیچ پنجره ایی روشن نیست...


 بیخود چراغ را روشــــن گذاشته ام ...خوش باورم نه ؟  تو به پنــــجره های  روشن ســــر نمی زنی ....  اصلا  تو  خیلی ازپنــــــجره هارا نمی بینی  یکــــی از آنـها هم  پنــــــجره ی خانه ی مـــن ...




موضوعات مرتبط: لحظه ی خلوت من و مِه
برچسب‌ها: پنجره ها
[ یکشنبه 3 اردیبهشت1391 ] [ 3:0 ] [ فهیمه ]

 امشب از آن شبهایی است  که خانه را  سخت ،


سکوت       و تنـــــــــهایی ام   پر کــــــــرده اســــت ...


نه !      چـــــــرا دروغ   بـــــــگویم ؟!!


و ِز و ِزِ  یـــــــک  پشه  هم هسـت .!!


* چه بادی می وزید  وقتی باد شدیدی می وزد حتی آنموقع ها که مادر و مادر بزرگ بودند و سقف های شیروانی ، من شدید حس ترس همراه با بی پناهی می کردم شبیه خالی شدن شبیه کنده شدن از زمین ... مثل امروز عصر...

*متن عنوان از شعر فروغ فرخزاد:  به اسم باد ما را با خود خواهد برد


موضوعات مرتبط: شبها و روزهایم
برچسب‌ها: شبها و روزهایم, روزهای تهران, فروغ
[ سه شنبه 29 فروردین1391 ] [ 21:23 ] [ فهیمه ]

من همان رؤیای تو هستم

فقط

بیدار شو، بیدار شو

 

خواب دیده ام خوابهایی بی سر و ته  ، پریشان،  شبیه هذیان و کابوس ...

باران می بارد از خوابی بد بیدار می شوم  باران می بارد و من به یاد می آورم " خواب دیده ام  حالم بد است ،  سرم گیج میرود و چشمهایم سیاهی .  تنهام می روم آب بخورم می ترسم بیهوش شوم به تخت بر می گردم .خواب آدمهای ناشناسی می بینم   در خانه ایی ناشناس شبیه فیلم  شبیه تئاتری بر صحنه....

گلهایم  پلاسیده شده بودند و بقیه نیاز شدید به آب داشتند  ...

 دچار استرس  می شوم   خوابهایم شلوغ بود اما   بوی تنهایی  میداد بوی نای   ..احساس خیلی بدی داشتم .

از خواب بیدار شدم  هنوز گیج بودم دهانم خشک بود  سرم  درد می کرد   کمی وحشت زده بودم نمی دانم کدام واقعی بود و کدام  رؤیا    ....

قبلتر ها  که کنار مامان می خوابیدم  همیشه خواب کهکشانهای ناشناس می دیدم تا صبح حسی شبیه فضانوردان اما بدون لباس را تجربه می کردم  یا زمین بودم و به انبوه ستاره ها وکرات خیلی خیلی نزدیکتر از آنکه تصورش را بکنی  چشم می دوختم ، حیران و متعجب ...

بعد ترها  خواب شنایی که بلد نیستم می دیدم  مثلا در اقیانوس،  رها،  آزاد ....خیلی خیلی سبک بدون لباس غواصی ....خیلی ماهر در دریاهایی آبی و آرام  با موج هایی نرم  !!

حالاها   خواب هایم پریشان ترند بازتاب  شهری شلوغ ،کارهایی مانده ، باز خوردِ رفتار آدم های روزهایم  و خودم  .... کوچکترین ناآرامی در روز کابوسی می شود برایم در شب...حواسم حساس شده اند .دچار نوعی خود آزاری ،  بی آنکه بخواهم ....

 

کجاست ساحل آرامش ؟ خوابهای شما چه؟

 


موضوعات مرتبط: شبها و روزهایم
برچسب‌ها: خوابهایم
[ یکشنبه 27 فروردین1391 ] [ 2:7 ] [ فهیمه ]

وقتی نمانده می دانم زود می روی ...

باید بیایم ، بیایم و یک دل سیر نگاهت کنم...

یکسال است منتظرم برای چند روز تماشایت. کنارت بنشینم و از تمام روزهای رفته بگویم. از تمام حرفهای نگفته

از فصل هایی که باز ، می آید و تو نیستی. این دو سال کارم شده است همین، اندکی بیشتر بمان ....



با توام لاله ی قرمز زیبا که بین هزاران لاله ی این روزهای تهران شب و روز می گذرانی..

تهران هلند من است بی یورو بی ویزا ،


*همه جا لاله کاشته اند . پارکها و بلوارها محله ها و تو همیشه نیستی


موضوعات مرتبط: شبها و روزهایم
برچسب‌ها: روزهای تهران
[ جمعه 25 فروردین1391 ] [ 20:55 ] [ فهیمه ]

لحظه هایی هست که با تمام وجود می خواهم تکرار شود

دلم گاه جاهایی پرت می شود که متعجب میشوم.

دست" من" نیست دست ِ "دل"  است.

یک نمازِ نخوانده مانده روی دلم  ....

 همین غروبی ، دم ِ اذان  دوست داشتم کاشان بودم ،   مسجد آقا بزرگ .

 من وبیست و پنج سالگی ام و قرص ماه و سکوت رکعت سوم نماز عشاء ، که  صحن و حیاط و گنبد  این معماری  زیبا را  پر کرده  است، بروم داخل شبستان ِ مسجد و قامت ببندم  با چادر سفید

دلم  آن زمزمه ی رؤیاگونه ی سبحان الله و الحمد الله و لا اله الا الله  و الله اکبر نمازگزارهای آن مسجد را می خواست که با مقرنس های سقف قاطی شده و بربال کفترهای خسته از گرمای کویرونشسته بر  گنبد آجری  آرام می گیرد  و  باصدای بق بقوی  روی  باد گیرها  به  رکوع بروم و بر فرش های دستباف سجده کنم ....

 

دعای تو بر بالِ پرنده از پهنه‌ی

طاقی گذشت
چه شوقی شبستانِ رويا را گرفته بود،
دعای تو و آن پرنده‌ی بی‌قرار
هر دو پَرپَر زدند، رفتند
بر قوسِ کاشی شکسته نشستند...  سید علی صالحی


موضوعات مرتبط: لحظه ی خلوت من و مِه
برچسب‌ها: روزهای تهران, مسجد آقابزرگ کاشان
[ چهارشنبه 23 فروردین1391 ] [ 0:25 ] [ فهیمه ]

 

سالهاست گم شده ای

و من

من فقط وقتی چشمانم را می بندم  پیدایت می کنم

عجیب است این  قایم باشک

دلم   را گرم می کند  همین  چشم بستن های گاه گاه 

در بهارهای  بیداری ِ عمرم که بی پیدا شدنت  هی می آیند  و می روند  ....

 


موضوعات مرتبط: لحظه ی خلوت من و مِه
برچسب‌ها: عشق
[ جمعه 18 فروردین1391 ] [ 10:1 ] [ فهیمه ]

تعطیلاتم در کنار رودخونه ایی  درجنگلی با انبوه آدمها که درختان را با دود قلیان و آتش کباب هاشان خفه کرده بودند به پایان رسید

تعطیلاتم  تمام شد با وروجک عمه ایی که  که با یک چوب بلند به خیال خودش ازرود ماهیگیری می کرد و چیزی جز نایلون های سیاه و آشغال با چوبش صید نمی کرد

و کودکی که آنطرف یک مقوای  مستطیل می انداخت داخل رودخونه و روی اون مقداری برگ میریخت   و قایقش برگها را با خود می برد  و او به دنبالش  و اینجا این گوشه  رود که من نشسته بودم مشغول تماشا ی جریان زندگی و اینکه آیا این آدمها شادند؟  وبه خودم گفتم فکر کنم شادترین آدمهای اینجا بچه هان که در خیال خود ماهیگیری میکنند و ملوان می شوند و قایقران ...

بعد چشمم به این حشره ی شاید نوعی پشه  اما چند برابر پشه ی معمولی از پروانه کوچکتر افتاد که کاری عجیب را تکرار می کرد شبیه تخم ریزی در گل های اطراف آب ... در حال بال زدن بود ازش عکاسی کردم و در حالت زوم هیبت عجیب و هولناکش بیشتر دیده شد شانس آوردیم که اندازه اش کوچک است ..این پشه بدون ترس از اینکه توسط پای آدمیان له شود مشغول کار خودش بود حس کردم او هم خوشبخت است ....



 


موضوعات مرتبط: شمال جان ِ من
برچسب‌ها: سرزمینهای گم شده در مه, تعطیلات 91
[ سه شنبه 15 فروردین1391 ] [ 1:47 ] [ فهیمه ]

در های  انباری کوچک ییلاقی بسته میشد   با شوق دو قطعه سنگ چخماق را که از بالای کوه پیدا کرده بودم به هم میزدم و با شگفتی همچون کشفی بزرگ به ستاره های ریزی که از سنگها در این اتاق  تاریک جدا میشد چشم می دوختم و وقتی مطمئن میشدم نمیشود ستاره ها را برای خودم نگه دارم  از انباری تاریک دل می کندم ....

دلم شوق می خواهد دلم شگفتی می خواهد  در آن سکوت تاریک مبهم....

شمال ابری است و من زیر این پتوی گرم و تاریک ، دلم آن جرقه های نورانی ریز را می خواهد  .آن باریکه های نوری که از لابه لای سفالهای سقف کلبه ی ییلاقی به کف اتاق می رسیدند و تماشای رقص  ذره های غبار در آن باریکه ها غرق خیالم میکردند ....جدا شدم از کودکی ام......از آن همه نور.....


موضوعات مرتبط: شمال جان ِ من
برچسب‌ها: سرزمینهای گم شده در مه
[ جمعه 11 فروردین1391 ] [ 12:10 ] [ فهیمه ]

جنگل که  می روی این روزها و سرت که به آسمان و درختهاست درختهای پر برگی نمی بینی پس چشمانت را به زمین جنگل میندازی جایی که این گیاهان کوچک کف جنگل  با گلهای نازشون  زندگی می کنند

امروز نسیم اومد دنبالم و رفتیم  جنگل زرین گل و ساعتی مشغول تماشا و عکاسی از این گلهای ریز و زیبای جنگلی فعلا کم برگ شدیم ...زیبا بودند گفتم شاید شما هم دوست داشته باشید با من تماشا کنید :)

gole 2
شکوفه آلوی جنگلی

بر انبوهی جنگل
پیداست
سپیدای شکوفه آلوهای وحشی- یک هایکوی بهاری از عباس حسین نژاد


gole 3





موضوعات مرتبط: شمال جان ِ من
برچسب‌ها: سرزمینهای گم شده در مه, گلهای صحرایی
[ دوشنبه 7 فروردین1391 ] [ 21:23 ] [ فهیمه ]

این  صبحهای مرخصی ام در شمال با صدای عقربه های  ساعت دیواری شروع میشود و جیک جیک گنجشکهای حیاط و سرمای مطبوع دم صبح ....

 سری به نت میزنم که سرعت فیس بوغش" توبخوان فیس بوک"  عالیست  که لنگه ی در اتاق با تلق تولوقی  باز میشود بابا جان  مثل هر صبح این عید با یک سینی گنده ی صبحانه که به سختی از یک لنگه ی باز در اتاق به داخل می آید وارد می شود و سینی عسل و کره و پنیر  را میگذارد کنارم و بعد دو لیوان چای،  کم رنگ برای خودش وپررنگ تره برای من....

این روزها با هم صبحانه اش را می خوریم وبعد در حالیکه جورابهای بلند واریس بعد از عمل قلبش را می پوشد از همه جا گپ می زنیم از عمو و عمه و خاله از تمام مهمانهایی که دیروز آمدند یک آهنگ هم چاشنی اش می کند مثلا   عجب رسمیه رسم زمونه قصه ی برگ و باد خزونه میرن آدمااااا  از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه .... بعد می رویم حیاط و من از تمام جک و جانورها و گلهای ریز روی در و دیوار و جوانه ها عکس می اندازم..و او که می داند آپارتمانم در تهران آفتاب ندارد یک قلمه از گلش که در سایه هم رشد می کند برایم داخل گلدانی میکارد و می گوید ببر تهران...

این صبحهایم آرام است و کم تکرار می شود در سال.....


موضوعات مرتبط: شمال جان ِ من
برچسب‌ها: شمال جان ِ من, سه ی او
[ دوشنبه 7 فروردین1391 ] [ 10:18 ] [ فهیمه ]

همیشه از بچگی عاشق این مستندهایی بودم  که لنج میرفت روزها در دریا واسه ماهیگیری  .تمام  برنامه رو با شوق ،فقط و فقط به خاطر آن لحظه ی بالا کشیدن تور تماشا می کردم تا ببینم  چقدر ماهی صید شده  وقتی ته تور رو باز می کردن لذت می بردم  انواع ماهی سرازیر می شدن کف لنج ...

اما دیروز فیلم نبود زنده ی زنده بود ماهیگیرهای بهشهر تا نیمه بدن ساعت ها در هوای ابری توی دریا بودن و کم کم تور رو کشیدن به ساحل و من از نزدیک مشغول تماشای صیدی سنتی در سواحل دریای خزر شدم  در آخر نتیجه تلاششون رو  توی جعبه ها بردن تا روزی دیگر.... خدا قوت

عکس از فهیمه 4 فروردین ساحل بهشهر

mahigiran



موضوعات مرتبط: شمال جان ِ من
برچسب‌ها: سرزمینهای گم شده در مه, ماهیگیری
[ شنبه 5 فروردین1391 ] [ 16:18 ] [ فهیمه ]

سال برای من با کوههای عظیم البرز و کوهپایه های سبز و فرش شده با گندمزارهای جوان  تحویل شد با  چنار ی قدیمی و فعلا بی برگ، که همخانه ی مامان  است ،   و نگاه او که آنطرف مِــــه ایی لطیف و نازک به ما چشم دوخته بود...

و این هم هفت سین من :)



موضوعات مرتبط: شمال جان ِ من
برچسب‌ها: سرزمینهای گم شده در مه, هفت سین
[ سه شنبه 1 فروردین1391 ] [ 16:1 ] [ فهیمه ]

زنگ میزند ، می گوید:  گوش کن . میگم چی رو؟

 میگوید :  فهیمه بهار اومده صدای پرنده های حیاطمون رو گوش کن بعد سکوت می کند  و من درتنهایی  به آنطرف خط به  صدای شاد پرنده های حیاط به صدای بهار  گوش می دهم ...

و چشمهام به آنسوی پنجره است  به برفی که آرام آرام در حال بارش است بر درخت پرتقال حیاط  بر سقفهای شیروانی کوچه.....

حیاط  28 اسفند 90



موضوعات مرتبط: شمال جان ِ من
برچسب‌ها: سرزمینهای گم شده در مه, عشق
[ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 10:18 ] [ فهیمه ]

اگر چه دلم نمی آید این پیچ های امین الدوله  که تازه روی دیوارهای محله  جوانه زده اند و این شمشادهای جوان اطراف بلوارهارا  ترک کنم اما باید بروم به  سمت  سپیدارهای  دو طرف جاده  به گندم زارهای سبز کوهپایه ها . خوب می دانم الان  تمام  تپه ها  و مزارع با گلهای زرد کلزا  دلشان برایم غنج می رود  : )

و می روم تا  تمام باران های نوروزی  تا پدر ،امیر حسین  و ما هی های قرمزش

تا هوای شیرین لهجه ها  مغازه ها  خیابان ها  با آن چنارهای زیبایشان  و درختان نارنج کوچه های شهر با نارنج های مانده  روی درخت ....

تا جنگل و شکوفه های پیدا ی ِ درختان میوه  اش  تا  سوسوی برف مانده از زمستان ِ نوک کوههای البرز ....

شاید اوایل  بهار آنچنان که مرسوم است شکل و شمایل  جنگل هنوز بهاری نباشد ولی من این معجون را دوست می دارم   مخلوطی از بهار و زمستان و ماه  اردیبهشت

در حالیکه هنوز سپیدارها بی برگ و جنگل  هم  کم کم در حال سبز شدن  ولی روی زمین  فرش شده از گلهای کوچک پامچال، گلهای کوهی ناز  و  درختان میوه بی برگ اما با تن پوشی از شکوفه های رنگ رنگ  ... و هوا یک روز مه آلود است و بارانی و سرد شبیه زمستان و یک روز بهاری و ملایم  و روز دیگر آفتابی و داغ... و این تنوع   مرا عاشق  نوروزهای شمال می کند ..

  عکس  بهار 90 ازخودم : )


موضوعات مرتبط: شمال جان ِ من
برچسب‌ها: سرزمینهای گم شده در مه
[ جمعه 26 اسفند1390 ] [ 1:38 ] [ فهیمه ]

صدای آواز  چرخ ریسکی روی درخت  صبح های هر روز  ِ تهران  همیشه تو را در خاطرم زنده می کند  ....

این حال ِ من ِ بی تو ...


در روزهای آخر اسفند
کوچ بنفشه های مهاجر
زیباست
در نیم روز روشن اسفند
وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد
در اطلس شمیم بهاران
با خاک و ریشه
میهن سیارشان
در جعبه های کوچک چوبی
در گوشه ی خیابان می آورند
جوی هزار زمزمه در من
می جوشد

ای کاش

ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
در جعبه های خاک
یک روز می توانست
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران

در آفتاب پاک

شعر از شفیعی کدکنی

*این روزها  دیدن  این وانتی های پر از جعبه های گل های بنفشه و پامچال که نوید باغچه ایی زیبا را به ما می دهند مرا یاد این شعر کدکنی می اندازد.


موضوعات مرتبط: لحظه ی خلوت من و مِه
برچسب‌ها: روزهای تهران
[ پنجشنبه 25 اسفند1390 ] [ 8:50 ] [ فهیمه ]

 اواسط اسفند است  باد می آید   و  شمشاد ها آرام  د رتاریک  ِ کوچه   جوانه می زنند. هیاهوی  روز آرام  گرفته

  تو نیستی و  من  شازده کوچولو را   دوباره می خوانم   . و به  تمام روباه ها و تمام گلهای رز مغرور و به رقص شالگردن مسافر کوچولو در باد می  اندیشم لباس ها روی بند رخت  می لرزند به خیال اینکه شاید دست گرم  تو جمعشان کند ....

 شب است و  باد می وزد  پشت پنجره  ، پنجره ای که دیگر از آن  به آفتاب  ، به گربه ها و کفترهای بام همسایه خیره نخواهی شد، ...دیگر هیچگاه  در شبهای جاده ها لحظاتی که باد  می پیچد لا به لای سپیدارها  و آن چراغهای زرد کلبه ها  که توی رؤیای دره  و زیر ماه آرام  در کوهپایه ها آرمیده اند با صدای تو قاطی نخواهند شد..  حتی وقتی که باد میوزد و برگهای پرتقال  حیاط پنجه می کشند به پشت پنجره    

 دیگر  تکرار نمیشود آنروز که باد در گندمزارهای  سبز جوان  می پیچید و تو در راه باریکه های  بین مزارع  قامت بسته و  نماز  می خواندی

روزی که تو رفتی  هم باد می وزید و گندم ها تازه جوانه زده بودند   و پشت سرت  طوفانی مرا با خود برد  و تو ندیدی هیچگاه ندیدی  ...

می ترسم از وزیدن بی هنگام تمامی  بادها از زوزه ی  سردشان  ،از حمله ی بی امانشان به شیشه ها....

اینروزها باد در لابه لای صبحهایم می وزد و  تمام روزنامه های  دکه ها    خبر از ادامه ی وزش  باد می دهند ..و من در حال تماشای قله برفی دماوند ِ آن  دورها سردم میشود پس شالگردنم را   محکمتر می پیچم تا  باد نخزد لای یقه و گردنم  ....


موضوعات مرتبط: شبها و روزهایم، لحظه ی خلوت من و مِه
برچسب‌ها: باد
[ شنبه 20 اسفند1390 ] [ 19:14 ] [ فهیمه ]

دلخوشی دیدن کفشهای  دمپایی ای ات را که هنوز در حیاط شمالی   زیر باران  مانده است بهانه میکنم برای سفرم  .. پوشیدنشان و بوییدن گل رز باغچه   و احساس تو

بهانه ی  شاید دیدن  گندم و عدسی که لای پارچه می پیچیدی تا سبزه ی عید  جوانه زند ...

گاه جز "باز دیدنت " هیچ چیز مرا به رفتن ازاین شهر وا نمی دارد ـــــــ به من بگو که هستی ___

موضوعات مرتبط: شمال جان ِ من، سه ی او (سه او)
برچسب‌ها: سه ی او
[ چهارشنبه 17 اسفند1390 ] [ 19:50 ] [ فهیمه ]

چهارشنبه  بود که در گذر از بلوار و فضای سبزی که چندان هم سبز نبود ناگاه حس کردم پاهایم  شدید دوست دارند بدون واسطه ی کفش  ، زمین را حس کنند دلم برایشان گرفت گویی فریاد می زدندکه  می خواهند خاک و گیاه زمین را لمس کنند....آنوقت دلم برای خودم هم گرفت که یادم نمی آمد آخرین باری که  لذت پابرهنه راه رفتن بر ساحلی شنی یا چمن  پارکی را حس کرده بودم چه وقت بود؟ !

بی تاب شدم شبیه پاهایم بی تاب ِ خاک و خسته از کفشها .

 عجیب  است  آدم گیر می افتد بین روزها و این چیزهای کوچک درمانگر را فراموش می کند  در حقیقت خودمان را از یاد می بریم. اما مطمئنم که بدن هرگز فراموش نمی کند به چه نیاز دارد ! و از یاد آوری کف پایم باید ممنون باشم .

پس در اولین فرصتی که از پارکی رد شدم  کفشهایم را در آوردم و این حس بی نظیر را بار دیگر تجربه کردم چه حظی بردیم من و پاهایم .

.... راه رفتم و سرشار احساس زمین و خاک و چمن شدم  ما خوشحال بودیم و از کنار گلهای ریز زرد و بنفش و آبی و سفید  رد شدیم  و بوئیدیم و تماشا کردیم...

 به پاهایم قول دادم از یاد نبرم خودم را ......نام انروز را می گذارم روز جهانی پابرهنه راه رفتن


chaman

گلهای همانروز

شعری از حافظ  :) سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند

همدم گل نمیشود یاد سمن نمی کند


موضوعات مرتبط: شبها و روزهایم، لحظه ی خلوت من و مِه
برچسب‌ها: لحظه های خلوت من و مه, چمن
[ شنبه 13 اسفند1390 ] [ 17:42 ] [ فهیمه ]

چه زود گذشت  آن صبحهایی  که گاه   سر راهم تا سرویس  اداره  دستان کوچکت در دستانم ،  همراهم بودی  با مقنعه ایی  رنگی و کوله ایی رنگی تر  و گاه  بعد از ظهرها  در بین مادران  منتظر و گرم  گپ و گفتگو از احوال دخترکان شادشان  می ایستادم  و  حس اینکه  شبیه آنها باشم  و آمده ام پی دخترکم  را مز مزه می کردم  که ناگاه درب بزرگ مدرسه باز می شد و من وسط هجوم و حمله ی  کوچولوهای  شیطون  پیش دبستانی شبیه هم  به دنبال تو می گشتم و اغلب تو با آن چشمان ناز و سرشار زندگی ات  پیدایم می کردی....  چه حظی می بردم .....برای خودت خانومی شدی سبای خوشکل من  امیدوارم هیچ وقت گمت نکنم

تولدت مبارک  دوست داشتنی ترینم ، دختر خاله ی نازنینم....

 


موضوعات مرتبط: شبها و روزهایم
برچسب‌ها: حکایت سین با ب با الف با نقطه
[ چهارشنبه 10 اسفند1390 ] [ 17:30 ] [ فهیمه ]

از امروز کله ی سحر که نسیم اس ام اس اون رو زد و از وقتی که  از اداره برگشتم  خوشحالم ،خوشحال و برداشتم عکسشون رو  گذاشتم زمینه لپ تابم  تا هی ببینم و یادم بیاد که  دیگه امسال سالهای قبل و هر سال نیست که فقط شاهد  این بزرگترین رویداد سینمایی دنیا بودیم بدون هیچ خبری از ایران . گذاشتم پس زمینه ی کامپیوتر که امشب هی مدام ببینمش و ازش تشکر کنم که این شادی رو در این روزهای شلوغ آخر سال به من  و همه ی اونایی که فیلم دیدن واسشون مهمه ، بخشید ..... با سپاس

film


موضوعات مرتبط: شبها و روزهایم
برچسب‌ها: فرهادی, فیلم دیدن
[ دوشنبه 8 اسفند1390 ] [ 20:27 ] [ فهیمه ]

فکر کنم  حس میانسالی  چیزی شبیه  دیدن تصویر خودت  در درهای آینه ایی ِ کوچه است دریک بعد از ظهر خیلی معمولی وقتی  مشمای خریدت  پر است از هویج های خوشرنگ و کاهو و کلم بروکلی و لیمو شیرین ویک کیف  پول  سنتی  که با بندش به مچت آویزان است  .

  گمانم از جایی شروع میشود که  دیگر خیلی آرامتر از قبل ها گام بر میداری ، برای هیچ چیزعجله نداری  و لذت می بری از دیدن این زن ... حس میکنی این سن زیباییهای خودش را دارد . خودت را قبول داری،  قبول می کنی...

 

* دیشب I FILM  فیلم دوست داشتنی  منو نشون داد.  یاد آور روزهایی که رویا پردازی تنها لذت من بود،پرنده کوچک خوشبختی .فیلمی که یه بار با مامان یه بار هم با مدرسه رفته بودم ... و تا مدتها هی خودم رو جای دختره می ذاشتم که امین تارخ کتکش زد بغلش کرد توی تختخش گذاشت  و غیره : )


موضوعات مرتبط: شبها و روزهایم
برچسب‌ها: زندگی
[ شنبه 6 اسفند1390 ] [ 17:15 ] [ فهیمه ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

خرامان و آرام پا میگذارم بر خیالت همچون" ساسو"ی پیچیده در درّه
ساسو یعنی مه Free counter and web stats