دلم می خواد مثل جمعه ی پیش  امروزم با یه صبح دلپذیرشروع بشه که کله ی سحر از خواب پاشم توی محله ی پاییزی قدم بزنم که فقط کبابی ها  و کله پزی و نونوایی هاش بازند  ومردا توی کله پزیش با اشتها مغز و زبان می خورند .

از کبابی یه ظرف حلیم بخرم  کیلویی  سه هزار و پانصد تومان  و مغازه دار بگه دیگه به ته صفی ها حلیم نمی رسه ، بعد ظرف حلیم به دست  برم نونوایی سنگکی  محل که ازرادیوش  آهنگهای بی کلام باخ یا موتزارت  شنیده میشه .همیشه وارد فضای اینجاکه میشم حس عجیب و خوبی دارم گویی زمان  درهمان صد سال پیش متوقف شده ، و من  وادمهای نونوایی گوشه ایی از عکس زردرنگی قدیمی روی دیوار یک موزه ایم. شاطر اون پایین مشغول گذاشتن خمیر روی چوبی بلند با حالتی رقص گونه و هماهنگ با آهنگه . وبعد خمیر رو می خوابونه روی سنگهای داغ و من غرق تماشا . مشتری ها مشغول کندن سنگها از روی نونهان وکف زمین پر از سنگ ...

بعد همینطور که داغی نون ها پهلوم رو گرم می کنه  خیابون رو برگردم و به درخت کوچه که خیلی عریانتر از دیروز شده چشم بدوزم وسردی پاییز از بغل گوشم رد شه و دور گردنم بپیچه  تا سریعتر کلید رو بچرخونم توی قفل و بیام بالا، آزی هنوز خواب باشه و گرمای مطبوع اتاق بزنه توی صورتم ....