شک ندارم که شبیه خرسی قطبی خواب زمستانی ام شروع شده است

همه اش خوابم می اید و  میخوابم با چه لذتی  مثل خرس

چسبیده به بخاری خانه و با پتویی  کشیده شده رویم

همین پیش پای شما هم خواب بودم حتی الان که دارم این اراجیف را مینویسم پتویم هنوز روی پاهایم پهن است و  پشتم را داده ام به گرمای بخاری و لپ تاب را کشیده ام خرت خرت  جلوی رویم  و  از شما چه پنهان هنوز خوابم می اید

حالا خوابم این شکلی است که بخاری را اولش  میگذارم روی درجه ی زیاد ، وسطهای خواب سرم یخ میزند پتو را میکشم تا بالای سرم و یک ساعت دیگر می خوابم بعد تر  گرمم میشود بیدار میشوم و دستم را دراز میکنم شعله را کمتر میکنم و همینجور  با چشمان نیمه باز به تلویزیون خیره میشوم  توی پرانتز(من با تلویزیون روشن هم می خوابم ) صدای باران نرم و ریز شبیه دانه بر چیدن چند پرنده از روی حلبی می اید و  گوشه ایی از روضه ایی که شخصی می خواند در خواب و بیداری توجه ام را جلب میکند و گویی بار اول است شنیده ام نمیدانم برای غمی پنهانی در خودم هست یا ماجرای بعد از روز عاشورا ، یک اشک کوچک از چشمانم می چکد و دوباره چشمانم را می بندم و می خوابم .... کلا راضی ام از خواب  ،چیز خوبی است. ساخته اندش که آدم بگوید :اونجای  لق ِ  هر چه  درد و کار و فکر و ذکر و عشق  و بی عشقی است ، در این دنیا .... چه خوب نعمتی است!

پس تا اطلاع ثانوی ترجیح میدهم  همان خرس قطبی تنها البته کنار بخاری دوست داشتنی ام بمانم لطفا بیدارم نکنید ...