دو روز است   مدام  عکسی از تابستان چند سال پیش  که   در شهر ماسوله    از پنجره ای  انداخته ام را  تماشا میکنم 

پنجره ای چوبی و قهوه ای رنگ  روی دیواری به رنگ زرد کاهگلی

چیزی که دراین پنجره  مرا به رؤیا می برد  احساس باد خنکی است که از   پرده ای سفید عبور کرده

پرده کمی به طرف بیرون   بر آمدگی پیدا کرده  هی چشم می دوزم  به آن و هی نسیم آن کوهستان سبز را تجسم می کنم که از پنجره میگذرد  و بوته های   گل حسنی یوسف و گلهای آهار ِ  گوشه ی دیوار زرد  کاهگلی را تکان می دهد  

خنک می شوم  حالی به حالی می شوم و بو می کنم  بوی آبگوشت  می آید گوش می دهم همهمه ی  توریست ها درمغازه ها ... و صدای رود همین نزدیکی و بادی که درمیان درختان بزرگ و کهنسال ماسوله می پیچد ... و همه ی اینها را از دریچه ی پنجره ای می بینم که  در قاب تصویرم نشسته است