از دیشب یهو نوشته های گوشی رو نمیتونم خوب واضح ببینم

خط رو بزرگتر کردم باز هم تار می بینم فکر کنم دارم نابینا میشم و گلوکوم ارثی شاید کارش رو‌ داره میکنه

از دیشب یهو قلاب بافی هام رو‌هم‌واضح نمی بینم

اگه جایی بود برم خودمو گم کنم بی درد بمیرم می رفتم

اگه کمی شجاع تر بودم فقط از همه ی دردهای نگفته و‌گفته شده خلاص میشدم حالم خوب نیست و مقصر خودم هستم نه هیچکس همه ی اینها رو در حالت تار و‌دوتایی با سایز فونت بزرگتر دارم می نویسم‌

خوابم میاد اینروزها فقط خوابم میاد

کاش یکبار بخوابم و ....

خیلی خوابم میاد

چشمهام هم میسوزه

اردیبهشت ۱۴۰۵ شبها و‌ روزهای یک پنجاه و‌ اندی ساله..

این‌‌آخر هفته لندن رفتیم برای همراهی کردن دوستانی که‌ عزیزی را در غربت به خاک می سپردند.

گورستان زیبایی بود با درختهایی بی‌اندازه بزرگ!

ایستاده بودیم تا دعاها خوانده شوند .باد سردی ‌می‌وزید .صورتم رو‌توی شالی‌ که از ایران برایم فرستاده بودند قایم کردم.

زیر پاهام نگاهم به فرفره ای پلاستیکی با زنبوری در مرکزش افتاد .که در باد می چرخید. یک دسته غنچه گل رز ‌قرمز‌پایین فرفره در حال خشک شدن بودند.روی تابلوی مرمری خاکستری ، اعداد نشون میداد صاحبش فقط یازده روز در‌این دنیا نفس کشیده بود، فقط یازده روز، بیشتر سردم شد .

بعد از مراسم وقتی که قصد برگشت به شهرمون رو داشتیم ، از فینچلی سنتر که پر از مغازه های ایرانی هست ‌رد شدیم اکثرشون پرچم شیرخورشید‌و‌و‌عکس پسر شاه‌‌ رو پشت شیشه چسبونده بودند

از یک افغان مارکت توت خشک و بادوم‌درختی‌خریدیم .

ایران جوجه ی مرغمون که با کمک من طی دو‌روز‌مراقبت و‌گرم نگهداشتن در پنجم مِی به دنیا اومده بود حالا بالها‌‌و دم کوچیکش ‌رشد کرده و در باغ دنبال مادرش چابک میدوه و کرمهای گنده ای‌که‌مامان مرغه پیدا میکنه با اشتها میخوره.

رزهای حیاط بیشترشون باز شدند اسطوخودوس های حیاط غنچه هاش نیمه باز هستند هنوز .

هفته ای میشه هیچ‌ نوع گلدوزی یا قلاب بافی ای انجام ندادم ،

یه بلوز راه راه آبی سفید شبیه پیرهن آکسفوردها از یونیکلو خریدم .

از رستوران کره ای چیکن تریاکی ‌سفارش‌دادم ،

با بعضی ها در ایران حرف زدم که با خرید کانفیگ وصل شده بودند هفتصد و‌هشتاد هزارتومان برای سه گیک اینترنت 😩

همه چی در بدترین حالتش هست و گیج و‌منگ هستند .

چند روزیه متوجه شدم چندتا از موهای دماغم سفید شده تعجب کردم

انتظار داشتم ابروهام بعد از موهام بیشتر سفید بشن نه موی دماغم 😩😆

و همه اش فکر میکنم‌به اینکه سن بالاها یا بالای پنجاه ساله های اطرافم کم کاری کردند در توصیف احوالات جدید این سنین .

اینکه چه تغییراتی در یائسگی و نزدیک‌یائسگی تجربه میکنند ، مثلا یکیش : یبوست

از هر کی که بالای پنجاه بود می پرسم این مشکل رو‌داره

یکی از علتهاش یائسگی هست!

اینجوریه که اگه قبل از پنجاه سالگیت در انجام کاری خرابکاری میکنی و یا خوب پیش نمیره و ناراحت میشی ، به خوذت یا بقیه میگی: یعنی ر ی د‌ما ، به معنای واقعی ر ی د م و دیگه روز یا روزهات خراب میشه، و‌حالت خوب نیست. اماااا امااااا

بعد از پنجاه اینجوریه که صبح میگی: آخیش امروز روز خوبی خواهد بود چون : «ببخشید » ر ی د م! 😩😆

بله خیلی موضوع مهمی هست ! خسته شدم از بس انجیر خشک خیسوندم توی آب و صبح ها خوردمش

از بسته بسته آلو خشک که شاید تاثیر بذاره ،

دیروز یک زخم خورده گفت : آلوهای فروشگاه‌ «لیدل » به‌درد نمیخوره طبق گفته اش رفتم از فروشگاه «هلند اَند بَرِت »‌آلو‌خشک ارگانیک خریدم و‌امید بستم بهش 😂

خلاصه خل شدم رفت😆😩

تازگی ها‌‌عجیب همه اش خوابم‌میاد غروب میشه حالت منگ و خواب آلود دارم انگار چهارتا مسکن باهم خوردم بعد میخزم توی تخت و نهایت وسط یه فیلم میخوابم تا ساعت سه نیمه شب!

بعد پامیشم خوابم نمی بره تا پنج صبح واقعا زجرآوره

دیگه باید برم

تا بعد

گاهی ،،،

گاهی با غمی که‌ دست و‌پنجه نرم‌میکنی میگی خب دیگه بدتر از این نمیشه

بعد یه روز معمولی که انتظار داری همه چی طبق برنامه ای که چند ساله چیدی پیش بره ، یهو نه تنها پیش نمیره بلکه یه ضربه ی مهلک دیگه میخوره بهت و‌گیج و ویج و منگ تلو‌تلو‌میخوری

ولی‌ناباورانه خودت رو از زمین بلند میکنی و پامیشی و سعی میکنی دوباره ادامه بدی

این اپریل همینشکلی‌‌بود ، و‌ما برای ‌برنامه ای که سه سال داشتیم مقدماتش‌رو انجام میدادیم ، در یه لحظه فهمیدیم تمام‌اون کار‌ و زحمت ‌بیهوده بوده و تا اینجا‌برگشتیم به اول همون سه سال پیش ،

یعنی به صفر شروع اون برنامه

در یک هفته ی پر تب و تاب همزمان یک بازارچه برای کارهای هنریم بوک کرده بودم باید میرفتم ، همون روز «توکا » خروس ما کنه های قرمز تا صبح بهش حمله کرده بودند و‌خونش رو‌ اونقدر خورده بودند که داشت از بیحالی با رنگ‌و‌رویی سفید می مرد

نشستم به درمانش و براش گریه کردم ، خاک دیاتومه و مولتی ویتامین سفارش دادم و گوشت قرمز واسش پختم

شستمش که گفتن نباید میشستیش بعدش نشستیم‌‌ با دست تک تک کنه هارو از بیخ پرهاش و‌ از روی تنش درآوردیم .

و وقتی ناله ی بیحالی میکرد با سشوار خشکش کردیم.

تا آخر شب که گذاشتیمش توی یک‌جعبه ی جدا و رفتیم خوابیدیم.

پنج صبح بیدار شدم ببینم آواز‌میخونه یا نه ؟ دیدم آره صداش میاد

تخم‌مرغ آب پز واسش پختم و کم کم جون گرفت و‌افتاد دنبال مرغها

اول این هفته هم یه وسیله ی مهمم رو‌ در خونه گم کردم که ممکنه بیرون‌ از دستم افتاده باشه واسه اون هم نشستم غصه میخورم 😆

کلا همه چی شیر تو شیر شده

و از ایران هم هفته هاست خبر ندارم،

خبر خوب : گل کلماتیسی که امسال خریده‌بودم گل داد، گلهای صدتومنیم‌که فقط ریشه اش رو‌خریده بودم برگ‌دادن ، و‌ مرغمون هم‌روی تخم خوابیده منتظرم این‌اخرهفته شنبه یکشنبه چندتاش جوجه میشن

رزهای باغچه در حال بازشدنند ، در مرکز شهر شعبه برند ژاپنی یونیکلو باز شده که دوسش دارم

دیگه همین