تا رسیدن ......

جایی خوندم  : همیشه  آخرین ِ هر چیز 

اولین ِ چیز ِ دیگری است  ( که اعتقاد دارم اکثر اوقات بهتر است )

صبح بیست و نهم اسفند 91 ،  سکوت تمام کوچه را گرفته .

 من هنوز تهرانم.  سیب زمینی گذاشته ام دارد می پزد برای سفر کتلت آماده کنم. 

صدای تیک تاک ساعت می آید .

تازه رفته ام یکی از لباسهایم را هم  شسته ام که  در نرم کننده ی تاژ آرام  خوابید ه است .

نمی خواهم بگویم چه  زود گذشت ..

می خواهم بگویم  گذشت  این هم گذشت ، با خنده  ها و گریه هایم با تنفرها و دوست داشتنها و عشق ورزیدنهایم...

فقط آخر سال یک خستگی می ماند  همین الان  سخت  دلم   لبخندهای مامان و چشمهای ننه جان را  می خواهد..

این روزهای آخر خستگی  دلم وقت رسیدن آغوش بازشان را می خواهد که پشت  بدنم گره بخورد  و تماااااام روزهای انتظار یک سااااااالم  معنا یابد ...

اما سالهایست همینطور ساعت به روز ،  روز ها به هفته و  هفته ها به ماه و سال تحویل می شوند  بدون آغوش امن آنها ....!

واقعا گاهی معنای تحویل را می فهمم 

می خواهم امسال مرا  و همه ی مارا  تحویل دهد به هر چی خوشی و آرامش و دوستی و مهر و آغوشهای امن  

صدای کلاغ می آید و من هنوز تا رسیدن چند کار ِ مانده دارم  ..

می رسم  میدانم  

وقتی باد ها سخن می گویند ...

 

 دو روز است   مدام  عکسی از تابستان چند سال پیش  که   در شهر ماسوله    از پنجره ای  انداخته ام را  تماشا میکنم 

پنجره ای چوبی و قهوه ای رنگ  روی دیواری به رنگ زرد کاهگلی

چیزی که دراین پنجره  مرا به رؤیا می برد  احساس باد خنکی است که از   پرده ای سفید عبور کرده

پرده کمی به طرف بیرون   بر آمدگی پیدا کرده  هی چشم می دوزم  به آن و هی نسیم آن کوهستان سبز را تجسم می کنم که از پنجره میگذرد  و بوته های   گل حسنی یوسف و گلهای آهار ِ  گوشه ی دیوار زرد  کاهگلی را تکان می دهد  

خنک می شوم  حالی به حالی می شوم و بو می کنم  بوی آبگوشت  می آید گوش می دهم همهمه ی  توریست ها درمغازه ها ... و صدای رود همین نزدیکی و بادی که درمیان درختان بزرگ و کهنسال ماسوله می پیچد ... و همه ی اینها را از دریچه ی پنجره ای می بینم که  در قاب تصویرم نشسته است

لذت عاشقی ؟!

نه دیگر حالی مانده برای عاشقی

نه حتی  جانی برای معشوق بودن 

 اما شاید  شاید روزی  این حال ِ دل بهتر شود 

و مطمئنم آن زمان برای همه چیز سخت است  برای عاشقی باید صبر داشت باید  اشک ریخت باید  روغن همه چیز را به تن خود مالید  از چیزی نترسید  و شجاع بود دیوانه وار دوست باید داشت   و برای معشوق شدن و معشوق ماندن تحمل باید  مهرورزی باید و خیلی چیزها....

ناز باید نیاز باید نمیدانم هزاااااااااار چیز دیگر

و من آنقدر خسته ام و سردرگم  که  حس میکنم حال هیچکدام را ندارم  

فقط برایشان اشک می ریزم  که گاه  چه بی تاب،  چی بی صبر ، چه بی قرار، می آیند تا در دلم خانه کنند .

و من را یارای آن نیست یا اعتماد آن ، یا حوصله و هر چه که میخواهی نام نهی ،  مسکن خوبی باشم برایشان.. 

اشک می ریزم  برای حتی همه ی سلام های بی جواب  وداع های  هنوز نیامده .

و در این سن  بیشتر اوقات   ، یک شب راحت تا صبح خوابیدن را به همه ی آن لذت های  عاشقی  و معشوق بودن ها ترجیح می دهم  و  باز نمی دانم چرا  ته  ته دلم  میگوید راضی نیستم 

اما مغزم همیشه حرف می زند که : دیگر برای همه چیز دیر است ...

راست میگوید یعنی ؟


در نور خیلی کم رنگ  نیمه شب ها ....

گاهی تکه های  عجیبی  به یاد می اورم که هیچ ربطی  به هم ندارند و گاهی هم یک  دفعه شیئی مرا زنجیر وار به  یاد خیلی چیزها می اندازد 

مثلا همین دیروز  یاد  روز قبل افتادم که  توی اتوبوس ایستاده بودم و یک پرنده توی ایستگاه از لبه ی پل عابر پیاده  پرید پایین نمی دانم کجا؟

یا  یک روز آن پیرزن  لاغر  به تمام معنا پیر  ، پر از چروک پوست صورت و دست  که منتظر اتوبوس بود و  مغزم یک تیکه از  لباس گل گلی اش که از زیر چادر مشکی اش زده بود بیرون ، با کفشهای مردانه و پاهای لاغرش  را برداشته برای خودش و هی  به یادم می آورد

 خسته می شوم از این تصاویر ،  گاهی می اندیشم  آدمهایی که نمی بینند،از تصاویر خسته می شوند؟

یا  گذشته را چگونه به یاد می آورند؟!

  همین دیشب  نمیدانم چرا  برق را که خاموش کردم و رفتم بخوابم  توی تاریکی تمااااام لامپهای کوچک چراغ خواب  و رنگهایشان (زرد ،آبی ، قرمز، نارنجی) و اتاقهایی که با نور این  لامپهای خیلی کوچک سالیان پیش خوابیده بودم را به یاد آوردم 

 مخصوصا  خانه های ییلاق که این نور با چوبهای سقف و پرده های گلدوزی شده و دیوارهای گلی که با گچ سفید رویش را کشیده بودند، قاطی میشد ..

یا  خانه ی مادر ِ پدر که وقتی بچه بودیم نور این لامپ با صدای قوقولی قوقوی خروس های نیمه شب و بوی لحاف ها و شکل نایلونهای گلداری که با پونز دورتا دور دیوار خانه های گلی می کشیدند ، در هم می آمیخت 

 یا در روستا و خانه ی پدری مریم و عطیه ، که پنج یا شش دختر  همبازی در اتاق بالا که خیلی سرد بود بعد ا ز هله هوله خوردن و گپ زدن تا پاسی از شب می رفتیم زیر این لحافهای خیلی خیلی گنده وسنگین می خوابیدیم. برای فرار از سرما و من در سکوت و نفس های آرام دخترها  ،به گوشه ایی از سقف که کاهگل هایش زده بود بیرون   و یکی دوتایش آویزان بو د و با  نور این لامپها خیلی رویایی دیده میشد  خیره میشدم تا خوابم می برد 

یا سرتان را درد نیاورم  بچگی ها یکی از همین لامپها ی خانه ی-  خاله قیمت -خاله ی مامان جان خدا بیامرز  صبح های تاریک با صدای بلندِ اذان مسجدِ   بغل خانه ی شان   در هم می امیخت و لحظه ایی بیدار می شدم و به خاله که برای وضو بر می خواست چشم می دوختم و اذان که تمام میشد  در نور لامپ خوابم می برد ...

اصلا دیشب نور  چراغ خواب بارانی  بود در سرم 

خدا به خیر کند امشب را ....:)


قرار نیست....

قرار نیست همه ی صبح ها  شبیه هم باشند

 می تواند نور بتابد از پنجره،   همسایه های بام ،این کلاغ های سیاه ! کمتر قار قار کنند و ماشین نباشد.

قرار نیست همیشه صبح ها  مرد با صدایی نامفهوم و عجیب داد بزند : آآآهننننن   کااااابیییییییینت، مبلللل ، می خر...

گاهی صبح ها گل می فروشند سبزی فریاد می کنند

گاهی  هم  دوست می داری عاشق برخیزی  نان سنگک بخری و در نانوایی مردم را تماشا کنی و بعد برای خودت بهترین صبحانه را آماده کنی  .شالگردن ببافی

باتری ساعت دیواری را بالاخره بعد از ماهها عوض کنی  ، روی کنترل تلویزیون که وسط اتاق است پا بگذاری  ،یک لیوان بشکنی .

به هیچ جای صبح های عمرت بر نمی خورد اگر کله ی سحر پاستیل بخوری

برای دوستت صبح بخیر با 5 تا X xxxX  بفرستی

می توانی اما کمی دلت تنگ شود

برای خیلی آدمها  ، فصل ها ،خاطره ها،  رودها،  گنجشک ها  ...اما فقط کمی

هیچ چیز نباید صبح زیبایت را خراب کند

دلتنگ باش اما کمی.

* امروز چشمانم در آینه صاف صاف بود و می درخشید

مثل آنروزها که تو بودی

امروز پر بودم به قول سهراب از راه چمن  سبزه گلهای ریز  پل  رود  پر بودم و سرشار

من  چیزی نمی خواستم ....

 

من از دنیا  چیزی نمی خواستم جز تماشای کودکان و رقص قطره ها وقت ِ ریزش باران در چاله های آب

من که  چیزی نمی خواستم جز  دو بق بقو  ، دو پروانه ، دو پرستو .....

یک دوستت دارم ِ ساده   و یک  سقف ِ  از  انبوه  ِ ستاره  روشن ....


* امروز صبح روی پل عابر پیاده برای لحظه ای  به کوتاهی همین پل ، دخترکی  سه ساله  و ناز   که دست در دست مادر راه می رفت انگشتانش را به میله های پل می کشید    تماشایش  مرا سرشار از لذت کرد
و مرد ویولون  آهنگ غریب  و دلنشینی را می نواخت
همین برای بودن کافیست نه ؟