تا رسیدن ......
جایی خوندم : همیشه آخرین ِ هر چیز
اولین ِ چیز ِ دیگری است ( که اعتقاد دارم اکثر اوقات بهتر است )
صبح بیست و نهم اسفند 91 ، سکوت تمام کوچه را گرفته .
من هنوز تهرانم. سیب زمینی گذاشته ام دارد می پزد برای سفر کتلت آماده کنم.
صدای تیک تاک ساعت می آید .
تازه رفته ام یکی از لباسهایم را هم شسته ام که در نرم کننده ی تاژ آرام خوابید ه است .
نمی خواهم بگویم چه زود گذشت ..
می خواهم بگویم گذشت این هم گذشت ، با خنده ها و گریه هایم با تنفرها و دوست داشتنها و عشق ورزیدنهایم...
فقط آخر سال یک خستگی می ماند همین الان سخت دلم لبخندهای مامان و چشمهای ننه جان را می خواهد..
این روزهای آخر خستگی دلم وقت رسیدن آغوش بازشان را می خواهد که پشت بدنم گره بخورد و تماااااام روزهای انتظار یک سااااااالم معنا یابد ...
اما سالهایست همینطور ساعت به روز ، روز ها به هفته و هفته ها به ماه و سال تحویل می شوند بدون آغوش امن آنها ....!
واقعا گاهی معنای تحویل را می فهمم
می خواهم امسال مرا و همه ی مارا تحویل دهد به هر چی خوشی و آرامش و دوستی و مهر و آغوشهای امن
صدای کلاغ می آید و من هنوز تا رسیدن چند کار ِ مانده دارم ..
می رسم میدانم
سـاســــو یــعـنـــــــی مِـــــه